كوفته رسيد و حسين قلى خان معركه را به او نمود و كار هركسى خاطرنشان ساخت .
حسين خان گفت چون غنيم زنده به دررفته است شما را بايستى تعاقب او كرد تا دستگير مىساختيد كه كار هنوز ناتمام است . حسين قلى خان جواب داد كه چون از نگركوت به ايلغار آمدهايم و لشكر در آن كوهستان تردد بسيار كرده و به حال خود نمانده اين فتح كلى بود ، حالا نوبت ياران ديگر است . حسين خان به اميد اينكه شايد نوبت او نيز رسد و اين تردد و ايلغار پانصد كروه راه مجرا شود ، رخصت گرفته پيشتر راند و بعضى مردم محنت كشيده خود را با فيل و نقاره به لاهور فرستاد و با خود جمعى معدود گرفته سر در پى ميرزاى بيچاره نهاد . فاصلهء اندك از او تا ميرزا مانده بود كه شبى ميرزا با چهارصد سوار به كنار آب بياه و ستلج « 1 » كه يك جا شدهاند فرود مىآمد و طايفهء جهيل « 2 » كه صنفى از رعاياى زبون ملتاناند ، جمعيت نموده بر سر او شبخون مىآرند و تيرباران مىكنند و ميرزا با مردمى چند كه بعضى مجروح و بعضى معيوب و بىحال بودند به مدافعهء آن طايفه مىخيزد و به مقتضاى آنكه :
صف مغلوب را هويى بسندهست
جهيلان غالب مىآيند . ناگاه تيرى در آن ميان به قضاء الله به قفاى سر ميرزا مىرسد و از دهن به درمىآيد و چون كار بر وى دگرگون مىشود ، لباس خود را تغيير مىدهد و مردمش گذاشته از هر طرف پريشان مىگردند و به هر جا كه مىروند نشانهء تير اجل مىشوند و به مكافات مىرسند و ميرزا را يك دو غلام قديمى لباس قلندران پوشانيده خواستند كه به طرفى به دربرند با نهايت ضعفى كه داشت در مقام درويشى گوشهنشين شيخ زكريا نام شب به سر برده پناه به او مىآرند . شيخ به ظاهر مرهم ملايمت بر جراحت ميرزا مىنهد و خفيه خبر به سعيد خان در ملتان مىفرستد .
هر كجا گوشهنشينى است درو مكرى هست
سعيد خان غلام خود دولت خان نامى را فرستاد تا ميرزا را مقيد مىآرد و سعيد خان عريضه به درگاه نوشته زمانى كه شاهنشاهى از گجرات بازگشته به اجمير
هامش
( 1 ) . نسخه : ستلد .
( 2 ) . نسخه : چهپل ، ترجمه انگليسى :Jhils( جلد 2 ، ص 162 ) .