صورى روى نمود و مشير و مشار اليه شده به مرتبهء جملة الملكى رسيد و شيوع تشيّع ، بلكه صدور آن مذهب در آن ديار از او شد و نظام شاه بحرى را كه بيمارى مزمن لاعلاج داشت ، به طفيل فسونخوانى شاه جعفر صحتى روى داد و آن معنى را كه در نفس الامر تدريج و استدراج بود ، حمل بر كرامات شاه جعفر نموده به اغواى او از مذهب سنت و جماعت كه به طريق مهدويه داشت برآمده مترفّض غالى شد و چه ايذاهاى جلفانه و تبراييانه كه اين هر دو مشئوم به علماى و مشايخ آن مرز و بوم نكردند ، تا آن حركات شنيع باعث اخراج اهل اسلام گشت و رفض از آن روز باز در آن ديار استقرار و استمرار يافت و شاه طاهر در قصايد بهاريات چون نظام استرآبادى است در فلكيات و از جمله قصايد او اين است كه در مدح همايون پادشاه كه تتبع انورى كرده ، قصيده :
محمل مهر چو آيد به شبستان حمل * لاله فانوس بر افروزد و نرگس مشعل
كوه از درد سر بهمن و دى رست كنون * شويد از ناصيهاش ابر بهارى صندل
و اين قصيده در منقبت نيز از اوست ، هر چند گريزگاه ، بلكه درآمد قصيده به تمام نه مناسب حال حضرت امير است - عليه السلام رضى الله تعالى عنه - قصيده :
باز وقتست كه بر طبق تقاضاى فلك * افكند بر سر ايوان چمن گل توشك
ابر نيسان به سر خنجر آلودهء برق * حرف برف از ورق روى زمين سازد حك
بر سر لشكر دى صبح شبيخون آرد * تنگ چشمان شكوفه چو سپاه اوزبك
هيأت غنچه و گل بر فلك شاخ نگر * ظلّ مخروط زمين غنچه و گل مهر فلك
بهر آن تا نبود مجلس گل بىمطرب * گشته بلبل غچكى شاخ گل و غنچه غچك
تر شدى حلّهء خارا ز تراويدن ابر * كوه از سبزه به دوش ار نفكندى كپنك
ساختى خانهء معمور فلك را ويران * بر سر فيل سحاب ار نزدى برق كجك
باغ شد مايدهء عيسى و شبنم بر وى * جابهجا بر سر آن مايده پاشيده نمك
تا نگيرند زر ناسره در دست سمن * در بغل صيرفى لاله نهان كرده محك
هر كمالى كه نه ايمن بود از نقص زوال * باشد آن در نظر همّت دانا اندك
شاهد باغ جميل است ولى خوش بودى * گر نگشتى ز وى اين حسن و لطافت منفك
آه از آن دم كه به اغواى هوا لشكر دى * گشته باشند به تاراج گلستان شيرك