جواب داد كه گر او قوى ضعيف شدهست * روا بود كه درآرد به جاى خود مزدور
خواجه در اشعار گاهى ايوب و گاهى فراقى تخلص مىكند و اين غزل از اوست :
نظم :
اى شاخ گل كه همچو سهى قد كشيدهاى * بر گرد لب خطى ز زمرد كشيدهاى
قدّت برآمده چو الف مدّ ظلّه * وز ابروان فراز الف مد كشيدهاى
بر حرف ديگران زدهاى قرعهء قبول * بر حرف عاشقان قلم رد كشيدهاى
تشويش مىكشى مكش اى نقشبند چين * نايد چو چشم و زلفش اگر صد كشيدهاى
از دولت وصال فراقى طمع مبر * جور و جفاى يار چو بىحد كشيدهاى
پادشاه مغفرت پناه را نسبت به خواجه به آن وضع ناهموار توجه تمام بوده ، چنانچه از بس كه خواهان صحبتش بودهاند او را به عقد يكى از بيگمان نزديك مقيد ساختند تا شايد راه و روش اهل صلاح و سداد پيش گيرد ، اما خواجه را كه گرفتار خوى زشت خويش بود صحبت به او راست نيامد . بيت :
خوى بد در طبيعتى كه نشست * نرود جز به وقت مرگ از دست
و اداهاى ركيك در آن نسبت ظاهر ساخت و به اين هم اكتفا نكرده در مجلس پادشاهى روزى فعلى زشت كه مستهجن الذكر است از او سر برزده و پادشاه از نهايت مروت و احسان جبلّى درگذرانيده ، همينقدر فرمودند كه هى خواجه اين چه ادا بود ؟ و خواجه رخصت مكهء معظمهء مبارك طلبيده و اسباب سفر و جهاز « 1 » كما ينبغى ترتيب داده او را وداع كردند . چون در كشتى نشست از رفقا پرسيد كه فايدهء رفتن در آنجا چيست ؟ گفتند پاكى از گناهان گذشته . گفت پس يكبارگى گناه كرده پاك شويم تا از او باقى نماند و از آن توفيق محروم مانده و خليع العذار بوده در فسق مطلق العنان شد و سلطان بهادر گجراتى از ممر خوش صحبتى و هم زبانى يك اشرفى وظيفهء هر روز به جهت خرج اليوم او مقرر فرمودند . روزى در بازار احمد آباد مىگذشت و خواجه را در مسجد ترپوليه ديده عنان بازكشيده از روى عنايت و خصوصيت پرسيد كه خواجه اوقات چون مىگذرد ؟ گفت از راتبهيى كه شما كردهايد اوقات يك عضو من هم به فراغت نمىگذرد ، چه مىپرسيد ؟ سلطان بهادر
هامش
( 1 ) . چنين است در هر سه نسخه و شايد « سفر حجاز » بوده .