از بس كه آن جفاجو آزار مىنمايد * اندك ترحم او بسيار مىنمايد
و در واسوختگى گفته كه ، نظم :
به حمد الله كه وارستم ز عشق مست بدخويى * كه مىافتاد چون چشم خود از مستى به هر كويى
چو ساغر از براى جرعهيى لب بر لب هر كس * صراحىوار بهر ساغرى مايل به هر سويى
و له
عمرى كه دل به وصل توام بهرهمند بود * ننمود آنقدر كه توان گفت چند بود
القصه در فراق به سر شد شمار عمر * سرمايهء وصال كه داند كه چند بود
اغيار دوش پيش تو بودند و فارغى * از دورها بر آتش حرمان سپند بود
و له
رشتهء جمعيت اى ياران همدم مگسليد * در پريشانى پريشانيست از هم مگسليد
و له
چو تير خودكشى از سينهام بگذار پيكان را * مرا دل ده كه تا مردانه در راهت دهم جان را
وفاتش در سنهء اربعين و تسعمائة ( 940 ) بود و در خانقاه پيش شيخ زين در آگره مدفون گشت و از غايت اتفاق و هم جهتى هر دو در يك سال از عالم گذشتند .
مىگويند كه زمانى كه اين هر دو بزرگوار متوجه هند بودند از قلاشى مفرط غير از كهنه پوستينى با خود نداشتند . شيخ زين با شيخ ابو الواجد گفت كه در بازار كابل به شرطى مىبرم اين را كه شما آمده خوش طبعى را كار نفرماييد . قبول كرد و مشترى در بها مبالغه كرده پنج شهرخى مىداد و شيخ زين زياده مىطلبيده ، آخر شيخ ابو الواجد بىغرضانه آمده دلالى مىكرد . بعد از مناقشهء بسيار گفت اى بىانصاف پنج شهرخى را خود اين بتيل ( ؟ ) كيك و شپش داشته باشد و سودا بر هم خورد و شيخ زين به اعراض گفت كه اين چه محل ظرافتهاى خنك است كه شما داريد . ما محتاج بهاى نان شدهايم و اداهاى شما اين است و شيخ ابو الواجد به خنده مىگذرانيد .