او تاريخى نوشته مشتمل بر احوال فتح هندوستان و شرح غرايب آن و داد سخنورى در آن داد . وفاتش در حدود چنهار در سنهء اربعين و تسعماية ( 940 ) بوده در مدرسهيى كه خود ساخته مدفون است .
ديگرى مولانا نادرى سمرقندى است كه از نوادر روزگار و فاضل و جامع كامل بود . او را به نظام نام بديع الجمالى تعلق خاطرى پيدا شده و اين اظهار مضمر مشهور به جهت او گفته كه ، نظم :
من دل شكسته گويم صفت نظام نامى * كه نداشت بىوصالش دل ناتوان نظامى
رباعى
رنجورم و در دل از تو دارم صد غم * بىلعل لبت حريف دردم همه دم
زين عمر ملولم من مسكين غريب * خواهم شود آرامگهم كوى عدم
گوشوار
صفت سنبل شاهد گويم
و از جملهء نتايج طبع نقّاد او اين اشعار است ، غزل :
وه چه خرام است قد يار را * بنده شوم آن قد و رفتار را
يار سوى ما به ترحم نديد * داشت مگر جانب اغيار را
سوى خرابات گذر نادرى * در سر مىكن سر و دستار را
و له
سر كويت كه عمرى بودم آنجا * به عمرى خود كجا آسودم آنجا
به قصد سجده هر جا سر نهادم * تو بودى كعبهء مقصودم آنجا
جهانى محرم و من مانده محروم * همه مقبول و من مردودم آنجا
چه پرسى نادرى چونى در آن كوى * گهى ناخوش گهى خوش بودم آنجا
و اين قصيده به نام پادشاه غفران پناه گفته ، قصيده :
المنة لله كه به جمعيت خاطر * با عيش نشستند حريفان معاصر
گلزار تماشاگه خلق است كه آنجا * در حضرت گل بلبل غايب شده حاضر
عريان ز خزان بود مگر شاهد بستان * كز خرقهء صد پاره گل دوخته ساتر
يكجاست گل و ياسمن و سنبل و ريحان * سلطان بهار آمده با خيل و عساكر