جاى اول آمده به يكبار بيلداران را طلبيده گفت صدايى به گوش من مىرسد آن زمين را بكاويد . چون كافتند آنجا نقب يافتند كه على قلى خان از بيرون حصار زده بود و مردمى كه آن نقبها را ديدند ، مىگفتند كه از اطراف قلعه به هرجانب كه شروع در نقب نمودند ديوار قلعه را به آب رسيده يافتند و سيخهاى آهنين و ستونها و چوبهاى سال در بنياد آن تعبيه نموده به جهت استحكام به هم پيوسته بودند به خلاف اينجا كه كافته شد .
القصه ، اگر قنبر متفرس نمىشد جبرا و قهرا سر زده از آن راه مردم على قلى خان مىدرآمدند و على قلى خان از اين تفرس او حيران ماند و مردم شهر اتفاق نموده پيغام به على قلى خان دادند كه از فلان برج در فلان شب مردم مورچلها را حمله بايد آورد تا ما ايشان را به كمندها و زينه پايها بالاى قلعه برآريم ، همچنان كردند و سپاهيان على قلى خان را شيخ حبيب بداؤنى كه از مشاهير اكابر آنجا بود سركرده از برج شيخزادههايى كه خويشان شيخ سليم چشتى فتحپورىاند برآورده آتش در زدند . چون بامداد طلوع نمود قنبر سيهبخت گليم سياه را كه از گليم بخت وى نشانه بود بر سر گرفته از شهر به درآمد كه او را چون شغالى گرفته آوردند . هرچند على قلى خان او را به ملايمت گفت كه سرى فرود آر تا جان تو را ببخشم ديوانهء مغز سگ خورده با او درشتىها كرد تا به سگان جهنم ملحق شد و قبر او در بداؤن مشهور است . او طعام بسيار كشيده مىگفت بخوريد كه مال مال خدا و جان جان خدا و قنبر ديوانه بكاول خدا چون عريضهء على قلى خان با سر قنبر به درگاه رسيد پادشاه غفرانپناه را بسيار ناخوش آمد و مقارن اين حال در تاريخ هفتم شهر ربيع الاول كه سنهء نهصد و شصت و سه ( 963 ) بود پادشاه بر بالاى بام كتابخانه كه در قلعهء دين پناه دهلى ساخته بود برآمدند و در حين فرود آمدن مؤذّن بانگ نماز گفت و به جهت تعظيم اذان نشستند و به وقت برخاستن عصا خطا كرد پاى ايشان بلغزيد و از چند زينه پايه غلتيده به زمين آمدند . چون افاقتى حاصل شد نظر شيخ جولى « 1 » را در پنجاب نزد شاهزادهء عالميان فرستادند و از حقيقت حال اعلام بخشيدند و در پانزدهم ماه مذكور پادشاه غفرانپناه اين عالم بىوفا را بدرود كردند
هامش
( 1 ) . نسخه : جمعالى ( ؟ ) .