هر گنج و هر خزينه كه شاهان نهادهاند * آن گنج و آن خزينه به چنگ آوريده گير
هر شاديى كه هست به عالم تو كرده دان * هر ميوهيى كه هست به عالم چشيده گير
در دور واپسين كه سرانجام عمر تست * صد بار پشت دست به دندان گزيده گير
و عدلى در وادى سرود و رقص چنان بود كه ميان تاوسين كلانوت مشهور كه در اين وادى استاد على الاطلاق است به شاگردى او اعتراف داشت و باز بهادر بن سزاول خان كه او نيز از زمرهء عطاييان بىقرينهء روزگار خويش بود و در اين وادى عمرى دم از استقلال زده عديلى نداشت كسب اين فضيلت از عدلى كرده . بيت :
نظير خويش بنگذاشتند و بگذشتند * خداى عزّ و جل جمله را بيامرزاد
و روزى سازندهء دكهنى ساز پكهاوج درازى به قد آدمى كه دستهاى هيچكس به دو جانب وى نرسيدى به دعوى در مجلس او آورد و سازندههاى ملك دهلى همه از نواختن آن عاجز آمدند و عدلى به قياس و قرينه دريافت و تكيه زده آن را گاهى به دست و گاهى به پا مىنواخت و از مجلسيان غريو برخاست و همه اهل هنر حلقه به گوش شده آفرينها گفتند و در زمان امرايى هر وقتى كه بيست هزارى جايگير « 1 » داشت ، بهگت پسرى صاحب حسنى نازنينى در هنر خويش سرآمده از بعضى ديههاى نواحى بداؤن آمده در مجلس او بازى كرده و عدلى ربودهء صورت و معنى او شده به خدمت خود نگاه داشته در تربيت او كوشيده مجاهد خانى خطاب داده چون به سلطنت رسيد او را ده هزارى ساخت و نزاكت و نزاهت طبع او به مرتبهيى بود كه روزى از ميدان چوگان اجاون « 2 » بازگشته گفت گرسنهام . غازى خان سور كه ديرهء او سر راه بود ، گفت ماحضرى طيار است عدلى بنا بر مروت به حسب ضرورت به مهمانى او رفت و نخست از همه قليهبويى آوردند به مجرد استشمام آن برجست و غثيان آورده از مجلس برخاست و تا به منزل هيچجا عنان نكشيد و مىگويند كه هر روز از طهارت خانهاش دو آثار و سه آثار كافور اعلى را حلالخوران مىچيدند و هر زمانى كه تقاضا مىگرفته پيش از آن سرخ و زرد و سبز مىبرآمد و ضعف مىكرد و بشرهاش تغير مىيافت و با اين همه فراغت و آسودگى روزه و نماز او هرگز قضا نشدى و از مسكرات مطلق تائب بود و روزى كه از عالم گذشت زمانهء
هامش
( 1 ) . نسخه : اجاون .
( 2 ) . نسخه : بداؤن .