يافته شد و در آن ايام كه هيمون قلعهء بيانه را در قبل داشت خلق خدا نان مىگفتند و جان مىدادند و صد هزار جان مقدس به جوى بود ، اما فيلان هيمون كه پانصد بودند غير از برنج و روغن و شكر راتبه نداشتند و عقلها « 1 » را در اين كار و بار حيرت بر حيرت مىافزود . بيت :
ما پروريم دشمن و ما مىكشيم دوست * كس را چه حدّ چون و چرا در قضاى ما
و هيمون روزى يك وقت طعام عام مىكشيد و امراى افغانان را به حضور خود بر سر سفره طلبيده ترغيب بر تناول طعام نموده مىگفت لقمههاى بزرگ بزرگ برداريد و اگر كسى را مىديد كه سست مىخورد هر كه مىبود الفاظ قبيح و شنيع به زبان رانده مىگفت فلان و به همان تو كه در خوردن طعام سستى مىكنى ، به داماد خويش مغول چگونه جنگخواهى كرد و چون زوال دولت افغانان نزديك رسيده بود زهرهء آن نداشتند كه به آن كافر ناپاك دم توانند زد و جهل و ستيزه كه به آن شهرت داشتند بر طاق نهاده دشنامهاى او را چه از بيم و چه از اميد چون حلوا فرو مىبردند و اين مضمون دستور العمل ايشان شده بود ، بيت :
به خدمت منه دست بر پاى من * مرا نان ده و كفش بر سر بزن
در اين اثنا خبر به هيمون رسيد كه محمد خان سور حاكم بنگاله خود را سلطان جلال الدين خطاب داده با لشكر عظيم چون مور و ملخ از بنگاله تا جونپور تسخير نموده ، متوجه كالپى و آگره شد و مقارن اين حال فرمان طلب عدلى نيز به هيمون آمد كه به هر حال خود را بر جان غنيمى قوى در مقابله داريم . هيمون ترك محاصره داده چون به موضع منداگر شش كروهى آگره رسيد ابراهيم خان چون جرهء ناهار كه از آشيانه برآمده عقب كلنگ مىدود تاخته جنگ انداخت و شكست يافته به جانب الور رفت تا از حاجى خان الورى كمك گرفته باز پى كار و بار خود گيرد و هيمون تهريال نام برادرزادهء خود را با فوجى آراسته به تعاقب او نامزد گردانيد . تهريال تپ تپ پاى زده و يك دو منزل دنبال ابراهيم تعاقب نموده به هيمون ملحق گرديد و حاجى خان نه به آمدن ابراهيم راضى شد و نه مددى به او رسانيد و ابراهيم نااميد شده از آن جانب عنان تافته پدر و برادران و خويش و تبار را بدرود كرده و در هندون
هامش
( 1 ) . نسخه : خلق را .