تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
گذاشته با چند كس معدود راه ملك بهته پيش گرفت و غازى خان عاقبت بعد از اندك زمان به عهد و قول به دست حيدر خان چغته در بيانه گرفتار آمده خرد و كلان او به قتل رسيدند و نامى از آن سلسله نماند ، چنانچه در محل خود مذكور گردد ، ان شاء الله تعالى و حالا آن ملك و دولت و سلطنت و فراغت آن خاندان همه افسانه شده سبحان الله . مثنوى :
مشعبد جهانيست فرتوت سر * كند كار ديگر نمايد دگر بخواند به مهر و براند به كين * همه كار او جاودان همچنين ندانى كه خواند كجا خواندت * ندانى كه راند كجا راندت همه مرگ راييم پير و جوان * به گيتى نماند كسى جاودان
و ابراهيم خان را چون همه كس مىخواستند و از جمعيت طالع غريب داشت ، در اندك فرصت مردم بسيار از اطراف بر او جمع شدند و به قنوج رامچند حاكم بهته جنگ كرده فرار نموده گرفتار شد و راجه رام چند چنانچه رسم زمين‌داران مىباشد ، گمانى پيشكش كرده به تعظيم و آداب تمام رفته او را ديده سراپرده و اسباب سلطنت و حشم به هم رسانيده بر تخت نشانيده و به طريق نوكران ايستاده لوازم خدمتكارى به جا مىآورد و ابراهيم خان چندگاه آنجا به سر مىبرد تا آنكه باز بهادر ولد سزاول خان ضابط مالوه را كه آخر خطبه در آن ولايت خواند نزاعى با قوم افغانان ميانى افتاد . ايشان ابراهيم خان را طلبيده و به سردارى برداشته او را با باز بهادر سپردند و رانى درگاوتى فرمان فرماى ولايت كره كتنكه نيز كه به جهت قرب و جوار منازع باز بهادر بود به كمك ابراهيم برخاسته به جنگ باز بهادر رفت . باز بهادر مقدمات صلح در ميان انداخته رانى را از تمكين و مدد ابراهيم مانع آمد تا به ملك خويش عود كرد و ابراهيم در آنجا بودن ديگر مصلحت نديده به جانب اوريسه كه سرحد بنگاله است بنه و بار كشيد و با زمين‌داران ساخته بود و سليمان كرانى در زمان استيلاى خود با راجهء آنجا ساخته و ابراهيم را به عهد و قول طلبيده در سال نهصد و هفتاد و پنج ( 975 ) به غدر كشت . نظم :
دل درين دهر مبنديد كه بىبنيادست * سخن از عمر مگوييد كه آن بر بادست خيمهء عمر كه بنياد نهادى ز اوّل * اجل از هم بكند گر همه از فولادست