نشيب با چهار كس ثبات ورزيده و سر پايين انداخته در مقابلهء سكندر ايستاده بود و ضرب زنگهاى سكندر از بالاى سر او مىگذشت و هيچكدام قدرت حركت نداشتند و ابراهيم چون ديد كه ميدان خالى ماند و افواج او
هَباءً مَنْثُوراً
شدند ، دانست كه در فوج مقابل او سكندر به ذات خود است و به ضرورت مانده به جانب اتاوه روان شد و چتر و اسباب سلطنتش همه به باد رفت . اسكندر از عقب او تا اتاوه رسيده و در آنجا شنيد كه جنت آشيانى به هند آمدند و از آنجا عود نموده كوچ به كوچ تا به سهرند رفت . عاقبت تا در آنجا جنگ كرده شكست يافت و ابراهيم از آنجا تا سنبل رفته و جمعيت گرفته از سر نو چترى مرصع به هم رسانيده بعد از يك ماه به مقدار هزار سوار از گذر كيستى ( ؟ ) گذشته به جانب كالپى روانه گرديد تا باز جمعى تازه زور گرفته با عدلى محاربه نمايد . در اين وقت عدلى هيمون بقّال را كه وزير و وكيل مطلق بود از چنهار با امراى عظيم الشأن و پانصد فيل ابر كردار و خزينهء بىشمار به جانب آگره و دهلى نامزد كرده بود . هيمون ، ابراهيم را لقمهء خود دانسته دفع او را ضرورى شمرد و ابراهيم در مقابلهء وى به مقاتله آمده و پاى ثبات افشرده جلادتى ظاهر ساخت كه رستم شايد همانقدر داشته باشد و با اين همه به تقدير الهى بر نيامد و او با « 1 » جميع صفات پسنديده كه در پادشاهان مىبايد داشت و خوش شكل و خوش محاوره و صاحب تواضع و متخلق و متهور و جواد بود ، اما فيروز جنگى كه موهبى است و كسب را در آن مجال نيست ، نصيب او نشده ، چنانچه در اين مدت دو سال شانزده و هفده جنگ كرده باشد و همهجا بعد از غلبه مغلوب شده ، نعوذ باللّه من الحور بعد الكور . ابراهيم خان بعد از شكست از نواحى كالپى عنان گسسته تكانداز به جانب بيانه شتافت و هيمون تعاقب او نموده به بيانه رسيده ابراهيم خان جماعت لوحانيان و افغانان ارغون و زمينداران بيانه را گرفته باز پيشواز هيمون رفت و شبخون برده ، وقت سحر نزديك به قصبهء خانوه ده كروهى بيانه جنگى عظيم كرده با بخت خدا داد بس نيامد و هيمون زده را توان زد گفته و او را درهم پيچيده شكست داد . بالضرورة تحصن به قلعهء بيانه جست كه قلعهيى است در نهايت رفعت و استحكام و هيمون آن قلعه را مركزوار در ميان گرفته هر روز جنگ
هامش
( 1 ) . كلمهء « با » زايد است .