خبر را منهيان به اسليم شاه رسانيدند و عرق غيرت او به جنبش درآمد و مخدوم الملك صورت حال را به صد آب و تاب خلاف واقع خاطرنشان اسليم شاه ساخت و حكم به طلب شيخ علايى صادر شد . مقارن اين حال اسليم شاه از آگره به جانب پنجاب به قصد دفع فتنهء نيازيان متوجه گشته بود ، چون محاذى بيانه به منزل بهرسور رسيد ، مخدوم الملك به اسليم شاه گفت كه از فتنهء صغير كه عبارت از شيخ علايى باشد چند روزى خلاصى يافتيم ، اما فتنهء عظيم ، يعنى شيخ عبد الله نيازى كه مرشد شيخ علايى و پير نيازيان است و پيوسته با سيصد و چارصد كس مسلح و مكمل در كوهستان بيانه مىباشد و افساد مىنمايد هنوز برپاست . آتش خشم اسليم شاه كه تشنهء خون نيازيان بود از اين نفس شعله زد و به ميان بهوه لوحانى حاكم بيانه كه از جملهء برگزيدگان خاص شيخ عبد الله بود امر به احضار شيخ فرمود و ميان بهوه نزد شيخ رفته گفت كه مناسب چنان مىبينم كه شما روزى چند به موجب آنكه از بلا حذر گفتهاند خود را به گوشهيى بكشيد و از اين شهر به جاى ديگر انتقال نماييد تا شايد پادشاه ذكر شما را فراموش سازد ، بار ديگر بر سر اين حرف نيايد و دفع الوقت كرده باشيد و من نيز عذرى پسنديده خواهم گفت . ع :
مترس از بلايى كه شب در ميانست
اين سخن او را شيخ عبد الله قبول نكرد و گفت اين پادشاهى است غيور و مخدوم الملك پيوسته در انتهاز فرصت است ، اگر به جاى دور تر رفته مرا بطلبند آن زمان در مؤنت عظيم خواهم افتاد . بنابر آن حالا كه به ده كروهى رسيده باشد ديدن وى اولىتر است و ارادهء خداوندى اينجا و آنجا در حال و استقبال مساوى است تا هر چه مقدر است خواهد رسيد ، ( العبد يدبّر و اللّه يقدّر ) . بيت :
عنان كار نه در دست مصلحت بين است * عنان به دست قضا ده كه مصلحت اينست
تا شباشب از بيانه روانه شد و صباح وقت كوچ اسليم شاه را در سر سوارى ديد و گفت : السلام عليك . در اين حين ميان بهوه قفاى او را گرفته خم ساخته گفت كه شيخا به پادشاهان اين چنين سلام مىكنند . شيخ به تندى جانب او ديد و گفت سلامى كه سنت است و ياران بر رسول صلى الله عليه و آله و سلم كردند و رسول صلى الله عليه و آله و سلم بر ايشان رضى الله عنهم گفتهاند ، همين است ، من غير