تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
نموده آمده ميرزا را ديد و ميرزا از وى عهد و قول به الحاح گرفته تا او را به مأواى و مسكن رساند . سلطان آدم قبول كرد و عريضه‌يى نوشته به محمد همايون پادشاه كه در آن نزديكى آمده بودند فرستاد و التماس جان بخشى به ميرزا نمود . پادشاه فرمانى حسب سؤال او نوشته فرستاد تا آخر حال بعد از دو سال باز ميرزا را گرفته نيشتر در چشم او زده رخصت مكهء معظمه فرمودند و « نيشتر » تاريخ اين واقعه شد و اين قضايا چون در تاريخ اكبرنامه و نظامى به تفصيل مذكور است و اينجا تقريبى بود بر همين‌قدر اختصار نموده آمد و از جملهء وقايعى كه در عهد اسليم شاه روى داده واقعهء شاه محمد دهلوى بود و مجمل اين قضيه آنكه اين شاه محمد در عهد شير شاه از ولايت به هندوستان آمده خود را سيد مىگرفت و مردم را در سيادتش اندكى تردّد بود و بر دوش اكابر و مشايخ مىزيست و دعوت اسما مىدانست و خالى از شيدى نبود . نظم :
ز شيخان آنچه مىبايد كرامات و مقامات است * وز ايشان آنچه مىبينيم شطحيّات و طامات است
و با وجود اين شير شاه را بر او گمان ولايت بود . اسليم شاه نيز از زمان شاهزادگى باز اعتقادى عظيم نسبت به او داشت و در خدمت او رفته ، چنانچه سلوك را رسم مىباشد تفاول سلطنت مىگرفت و از حسن ظنى كه او را بود كفش او برمىداشت . مىگويند كه روزى سبد خربزه نزد شاه محمد آورده بودند در همان ساعت اسليم شاه رسيد . او اشارت به اسليم شاه كرده گفت همين سبد را چتر پادشاهى اعتبار كرده به تو داديم برخيز و بر سر بنه و برو . اسليم شاه آن را بىاستنكاف برداشت و از براى خود فال نيكو زد و رفت . بيت :
چه نيكو بود فال فرخ زدن * نه بر رخ زدن بلكه شه رخ زدن
و در آخر حال او را اين معنى گران نمود ، چنان كه هميشه تر « 1 » بود . به هر تقدير چون اسليم شاه به سلطنت رسيد ، در عهد او دو سيدى ، عالىنسبى ، مرتاضى ، پاكيزه روزگارى وجيهى خوش‌خلقى كه يكى امير طالب نام داشت كه خادم بود ، ديگرى مير شمس الدين كه مخدوم و برادرزادهء او بود ، از ولايت عراق در پنجاب به
هامش
( 1 ) . نسخه : پر .