به تعظيمات رسمى امر كرد و كورنش داد و آن مرد از روى ناآدمىگرى به زور قفاى ميرزا گرفته چند مرتبه به فرياد بلند گفت كه پادشاه نظر دولت كه كامران مقدمزادهء كابل دعا مىكند و اسليم شاه بعد از تغافل بسيار نگاهى تكبرآميز به جانب ميرزا كرده خوشآمدى به نفاق گفت و در نزديكى سراپردهء خويش خيمه و شاميانه براى ميرزا نصب فرموده اسبى و سروپايى و كنيزكى و خواجهسرايى به جهت جاسوسى احوال به ميرزا بخشيد و گهگاهى ميرزا را طلبيده مشاعره مىكرد و صحبت به ناخوشى مىگذشت و ميرزا از آن تكلفات و تواضعات بسيار به جان آمده از عمر و زندگى بيزار گشت و فرصت به جهت فرار مىجست و افغانان با وى به زبان هندى هزلى مىكردند و چون به دربار مىآمد مىگفتند مورو « 1 » مىآيد و ميرزا از يكى مقربان به حضور اسليم شاه پرسيد كه مورو كه را مىگويند ؟ او گفت مردى عظيم الشأن را مىگويند . ميرزا گفت بر اين تقدير اسليم شاه خوش مورو باشد و شير شاه از آن هم خوشتر بود و اسليم شاه حكم كرد كه ديگر اين لفظ نگويند و مطايبه به ميرزا نكنند تا روزى اسليم شاه از ميرزا شعرى طلبيد . ميرزا در بديهه اين مطلع خواند ، بيت :
گردش گردون گردان گردنان را گرد كرد * بر سر اهل تميزان ناقصان را مرد كرد
اسليم شاه فحواى كلام را دانسته و اين ادا را فرو برده به موكلان پنهانى حكم فرمود تا ميرزا را چشم بند نگاه دارند و ميرزا به وسيلهء زمينداران با راجهيى از راجههاى كوهى سخن كرده او را به وعدهها اميدوار ساخته بر اين آورد تا اسب داك چوكى به كنار آب چناب بستند و شبى چادرى بر سر كشيده از سراپرده بيرون رفت و نگاهبانان خيال كردند كه مگر عورتى از اهل حرم ميرزا مىرود و هيچ متعرض نشدند و ميرزا با اسب و زين از آب گذشته خود را به آن راجه رسانيد و از آنجا تنها برقعى پوشيده و جلودارى همراه گرفته به بدرقى « 2 » كسان راجه در نواحى موضع كهرى بر كنار آب بهت رسيده شبى به جايى فرود آمد و آن موضع چون به قرب سلطانپور نشستگاه سلطان آدم كهكر به سه كروهى قلعهء رهتاس واقع است كسى به سلطان آدم رفته خبر كرد كه مغول زنى تنها با يك جلودار در فلان موضع منزل ساخته ، صباح مىخواهد كه راهى شود . سلطان آدم كسان فرستاده و تفحص احوال
هامش
( 1 ) . مورو يعنى مرغ
( 2 ) . چنين است در هر سه نسخه .