بود و هر چند بر وى صندل و گلاب مىپاشيدند فايده از التهاب اجل نداشت و تا پاكش ساعت به ساعت مىافزود . بيت :
سينهيى كز فراق مىسوزد * هيچ سودى نداردش صندل
و همين كه نويد فتح شنيد در ساعت وديعت حيات عاريتى به داور جانآفرين جانستان سپرد و اين قطعه در تاريخ وفات او گفته ، قطعه :
شير شاه آنكه از مهابت او * شير و بز آب را به هم مىخورد
از جهان رفت و گفت پير خرد * سال تاريخ او ز آتش مرد
و نعش او را به سهسرام كه گورخانهء پدران او بود برده مدفون ساختند و مدت حكومت او پانزده سال و سلطنت پنج سال بود و مىگويند كه وقتى كه در آيينه نظر مىكرد مىگفت دريغ كه در وقت نماز شام پادشاهى يافتم . ابيات :
اى دل چو خضر آب بقا را چشيده گير * در برّ و بحر همچو سكندر رسيده گير
گر آرزوى ساقى و مى در سرت بود * از دست حور بادهء كوثر كشيده گير
آوازهء بزرگى و جاه و جلال خويش * تا كوه قاف رفته شمار و شنيده گير
گر فى المثل به تخت سليمان نشستهاى * روزى چو مور در بن غارى خزيده گير
روزى سه چار تار هوس عنكبوتوار * در گوشهء خرابهء عالم تنيده گير
هر خوبرو كه هست رسيدن به آن محال * با او به وايهء « 1 » دل خود آرميده گير
خوابست اين جهان به مثل نزد عاقلان * اين خواب را تو عاقبت الامر ديده گير
عمر تو قادرى چو فسون و فسانهايست * افسانه را شنيده و افسون دميده گير
دست اجل چو جيب بقاى تو مىدرد * دستى برآر و دامن يارى گزيده گير
اسليم شاه بن شير شاه سور
كه اسليم خان باشد به تاريخ پانزدهم شهر ربيع الاول سنهء اثنى و خمسين و تسعمائة ( 952 ) به حسب طلب امرا « 2 » از نواحى پتنه به ايلغار آمده به اتفاق عيسى خان حجاب و ديگر اهل حل و عقد در سلطنت قايم مقام پدر نشست و به خطاب
هامش
( 1 ) . نسخه : بوادى .
( 2 ) . نسخه : امراى بهته بايلغار .