تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
ما انداخته فايده نكرد و خاطرنشان مالديو نشد و گويا كه وزير و وكيل او بود به درشتى تمام دشنام به مالديو داده با چهار هزار نفر از سر و جان گذشته ، بلكه زياده نيز به قصد شبخون بر لشكر شير شاه دلير رانده آمد و تمام شب راه غلط كرده وقت صبح آگاه شدند كه لشكر دور ترك مانده و چون كشش و كوشش قرار داده اميد زندگانى از خود منقطع ساخته بودند ، در آن هنگام كه افواج شير شاهى طلوع كرد بنابر بىعقلى خويش با قوت طالع شير شاهى با غلبهء دولت اسلام كفار همه از اسبان فرود آمده از سر نو به تجديد عهد بر يك جهتى و يك رويى نموده فوطه در فوطه بافتند و دست به دست گرفته به نيزهء سردستى كه آن را برچهه گويند و تيغ حمله بر فوج افغانان آوردند و شير شاه حكم كرده بود كه واى بر آنكه به اين جماعت گراز نهاد به شمشير جنگ كند كه خون وى در گردنش خواهد بود و افواج فيلان را فرمود تا پيش درآمده پايمال‌شان كنند و از عقب فيلان توپچيان و تيراندازان باقى ماندگان را به چاشنى زه كمان نويد اجل داده مهمان عدم آباد گردانيدند و تختهء روشن گيتى از نقش تاريكى كفرستان زدوده گشت و يكى از كفار جان به سلامت نبرد و فردى از اهل اسلام در آن معركه ضايع نشد و شاعرى بساورى فيضى تخلص اين بيت در آن باب گفته ، بيت :
ناگهان گشت شهى بر سر ملديو رسيد * مات بود ار نشدى مهرهء گويا نفرى
مىگويند كه بعد از اين فتح شير شاه بارها مىگفت كه سلطنت تمام هندوستان به يك مشت جوارى فروخته بودم و از آنجا بازگشته و رنتهنبور را به پسر خويش عادل خان داده رخصت چند روزه فرمود تا سير قلعه كرده و سرانجام متحفظان آن نموده خود را متعاقب برساند . فقير از ثقات معتبر شنيده‌ام كه روزى در اين سفر سيد رفيع الدين محدث يگانه مشهور مغفور مبرور كه ذكر او سبقت يافت ، به شير شاه گفت كه آبا و اجداد من همه صاحب تصانيف معتبره بودند . در حرمين شريفين درس مىفرمودند و در ميان قبيلهء خويش همين من ناقابل مانده‌ام كه به تقريب زر هندوستان و آوازهء آن ، آواره شده‌ام و عامى مانده‌ام . التماس دارم كه مرا رخصت فرمايند تا آخر عمر رفته چراغ آن بزرگان روشن توانم ساخت . شعر :