خاص خيل اعظم همايون با پنج هزار سوار و فيلان نامدار از كمين برآمده بر لشكر سلطان زد و همه را بر هم زده به در رفت و سلطان جمعى ديگر را به جهت احتياط به كمك ايشان فرستاد و مخالفان نيز كه تا قريب چهل هزار سوار مسلح و پانصد زنجير فيل داشتند به مقابله و مقاتلهء ايشان پاى ثبات افشردند و از جانب بهار ، نصير خان لوحانى با سرداران ديگر آمده مخالفان را از دو جانب دودله ساخت و ميان فريقين جنگى صعب چنان واقع شد كه كسى نشان ندهد و بعد از كشش بسيار شكست بر باغيان افتاد و اسلام خان كشته شد و سعيد خان لودى اسير گشته و آن فتنه فرو نشست . شعر :
مكن چون ابر كافر نعمتى با منعم و مكرم * كه يابد نعمت از بحر و زند بر سينه پيكانش
چو دريا تا توانى حقگزارى رسم و عادت كن * كه بدهد ابر را بحرى پى يك قطره بارانش
و هر چند اينچنين فتحى روى نمود ، اما دل سلطان هنوز هم از امرا صاف نشد و ايشان نيز اين معنى را فراگرفته هرجا لواى مخالفت برافراختند و بسيارى از امراى عظيم الشأن پادشاه نشان چون اعظم همايون سروانى و ميان بهوه وزير سلطان سكندر در اين اثنا به قيد و حبس از عالم رفتند . بيت :
همان مرحله است اين بيابان دور * كه گم شد درو لشكر سلم و تور
همان منزل است اين جهان خراب * كه ديدست ايوان افراسياب
و ميان حسن فرملى در چنديرى به اشارت سلطان به دست شيخزادههاى اوباش آنجا كشته شد و دريا خان لوحانى حاكم بهار و خان جهان لودى از هراس روگردان شدند و دريا خان بعد از چندگاه فوت شد و بهادر خان پسرش باغى شده قايم مقام پدر گشت و امراى برگشته با او متفق شدند و در نواحى بهار قريب يك لك سوار به هم رسانيده و جمعيت كرده و ولايات را متصرف گشته و خود را سلطان محمد « 1 » خطاب داده ، خطبه و سكه به نام خود درست گردانيد و لشكرش راست تا ولايت سنبل رسيده در حوزهء ضبط و تصرّف درآورده و چندگاه در بهار و آن ولايت خطبه به نام او بود . اتفاقا پسر دولت خان لودى كه خان خانان نام داشت از لاهور به آگره نزد سلطان آمد و متوهم شده از او گريخته پيش پدر رفت و چون دولت خان
هامش
( 1 ) . نسخه : محمود .