و در سنهء احدى و خمسين و ثمانمائة ( 851 ) به بداؤن رفت و آنجا را براى سكونت اختيار كرده در آنجا طرح عمارت انداخته به پاىتخت دهلى آمد .
و در سنهء اثنى و خمسين و ثمانمائة ( 852 ) دو خسرپورهء خود را شحنهء شهر و مير كوى ساخته باز به بداؤن رفت و از آن دو برادر فتنه سر بر زد تا هر دو بدست مردم شهر به قتل رسيدند و حسام خان كه عمدة الملك و هواخواه سلطان بود و گاهگاهى سخن حق در برآمد مهمات ملكى با سلطان مىگفت ، از اين معنى از دل سلطان افتاده و معزول گشته بود و حميد خان وزير مملكت كه از ترس سياست سلطانى و قصد قتل او به دهلى در آمده بود ، هر دو به اتفاق ملك بهلول را طلب نموده به سلطنت برداشتند و او در مدت غيبت سلطان به سرهند رفته خطاب سلطانى به خود قرار داده خطبه بخواند و بار ديگر به جمعيت تمام آمده دهلى را قابض شده و نائب خود را گذاشته به جانب ديپالپور رفت و در پى گرفتن لشكر گشت و به سلطان علاء الدين عرضه داشت نفاقآميز نوشت كه من بندهء فرمانبردارم و اين تردد از براى دولتخواهى مىنمايم . سلطان در جواب نوشت كه پادشاه مرحوم سلطان محمد شاه تو را فرزند خوانده بود و مرا سر و برگ پادشاهى نيست .
تنها به بداؤن قناعت كرده سلطنت را به تو باز گذاشتم و سلطان بهلول از ديپالپور آمده بىجنگ و نزاع در دهلى بر تخت سلطنت نشست و سلطان علاء الدين بداؤن را با پرگنات آن طرف آب گنگ تا خير آباد و دامن كوه به حكم سلطان بهلول متصرف بود و خطبه به نام خود در آن ديار مىخواند تا آنكه بعد از چندگاه در سنهء خمس و و خمسين و ثمانمائة ( 855 ) اين عالم را بدرود كرد و مدت سلطنت او هفت سال و چند ماه بود . بيت :
سرانجام گيتى همين است و بس * وفايى نكرده است با هيچكس
[ [ طبقه هفتم : لوديان ] ]
سلطان بهلول بن كالالودى
كه در زمان محمد شاه خطاب خان خانانى يافته در سنهء خمس و خمسين و ثمانمائة ( 855 ) به اتفاق حميد خان وزير كه بعد از كشته شدن حسام خان