ساقى بزم ترا جام طرب بر كف دست * قاصد صيت ترا جمله جهان در ته پا
خوان معنى نتوان جز به ثنايت گسترد * همه گر مايده را ختم بود بر حلوا
خسروا گر ز ركاب تو بماندم محروم * نيستم فارغ يك ساعتى از مدح و ثنا
كار من چاكرى تست چو زان ماندم باز * جز دعاگويى تو كار دگر نيست مرا
تو سپه رانده بر اعدا و من اندر عقبت * مىفرستم به مدد شام و سحر فوج دعا
بيش تا باشد شبهاى دى از ايامش * بىشتا موسم نوروز همى نايد تا
باد خرم چمن عيش تو چون فصل ربيع * عمر بدخواه تو كوتاهتر از روز شتا
و له ايضا
بوى گل جنبيد سوى گلستان خيز اى نديم * بادهء كهنه طلب ياد آر از آن يار قديم
شاخ گل چون نخل عيسى روحپرور شد به باغ * زان همى جنباندش مريم صفت هردم نسيم
شاخ شد سرسبز بلبل كى شكيبد از كلام * خضر در صحبت تواند صبر كردن چون كليم
شاخ تر را از هوا گر هست ميلى ليك جوى * مىرود الحمد لله بر صراط المستقيم
باد بر جو حرفكش چون در قلم راندن دبير * چشم نرگس در هوا چون در رصد بستن حكيم