تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
او از ركاب ماند و نه تيغ از سياست و هيچ فايده نداشت تا سيلاب فتنه تند و اركان ملك به تدريج سست شد و مرض بر طبيعت غالب آمد و سلطان از خلق و خلق از سلطان خلاصى يافت . بيت :
اين همه خلق جهان گرچه از آن * اكثرى بىره و كمتر به رهند تو چنان زى كه چو ميرى برهى * نه چنان چونكه بميرى برهند
و از نوادر حكايات و اوضاع غير مكرر سلطان مىآرند كه در امور سياستى چندان اهتمام داشت كه چهار مفتى را درون محوطهء قصر خود جاى داده بود و در منازل معين نگاه داشته تا هر كه را به تهمتى مىگرفت اولا در باب سياست او به مفتيان رد و بدل حتى المقدور مىكرد و گفته بود كه شما در گفتن كلمة الحق از جانب خود به تقصير راضى مباشيد كه اگر كسى به ناحق كشته شود و فرو گذاشت از جانب شما خواهد بود خون آن‌كس در گردن شماست و بعد از مباحثهء بسيار اگر ايشان ملزم مىشدند هرچند نيم شب هم مىشد حكم به كشتن آن متهم مىكرد و اگر خود را ملزم مىيافت به مجلس ديگر مىانداخت . براى دفع سخن ايشان جوابى انديشيده آمده تقرير مىكرد و بعد از آنكه مفتيان را مجال حجت نمىماند همان زمان او را به قتل مىرسانيد و الا در ساعت خلاص مىداد .

حكايت

مىگويند كه روزى سلطان محمد كفش پوشيده پياده در محكمهء قاضى كمال الدين صدر جهان رفت و گفت كه شيخ‌زادهء جامى مرا ظالم گفته است . او را بطلبيد كه ظلم بر من ثابت كند و اگر نه اجراى حدّ شرعى هر چه لازم آيد بر او نمايند . شيخ‌زاده بعد از احضار اقرار كرد و سلطان بيان خواست . او گفت هر كه را سياست مىكنى حق يا ناحق و العهدة عليك ، اما اين كه زن و فرزندان او را به جلادان مىسپارى تا هر چه خواهند كنند اين در كدام مذهب و كدام شريعت آمده است ؟ سلطان خاموش بوده از مجلس قاضى برخاست و فرمود كه شيخ‌زاده را مقيد ساخته در قفس آهنين نگاهداشتند و در سفر دولت آباد او را به همان حالت