تدارك يكى مشغول مىشد ديگرى از دست مىرفت و كار از صلاح گذشته بود و آن آرامش ملك و امان و آبادانى ولايت به عكس تبديل يافت و ظلم به جاى عدل و كفر بهجاى اسلام فرو گرفت و اين معنى را اسباب بسيار بود و هيأت مجموعى آن باعث خلل و تفرقه و زوال ملك گشت و تفصيل آن در تواريخ « 1 » اصل فيروزشاهى و مباركشاهى مسطور است و مآل آن به طريق اجمال به هفت امر عايد مىشود : اول آنكه بيشتر خلق و رعاياى بلاد و ديار از تاراج ترمه شيرين خراب شد و ديگر روى به آبادانى ننهاد ، دوم خراج مياندوآب كه از معظمات بلاد هند است يكى به ده بيست قرار يافت و گاوشمارى و خانهشمارى و ديگر اخراجات علاوهء اين شد به اين طريق ضعفاى رعايا اموال و مواشى گذاشته به اقويا پيوستند و اقويا تمرد و فساد بنياد نهاده قطع طريق و تخريب ولايت مىكردند و به هر حال محصول كم شدن گرفت و ميان دو آب خراب شد ، سوم قحط عام و گرانى غله هفت سال چنان شد كه قطرهيى از آسمان نباريد و مخفى نماند كه اين عبارت از مباركشاهى به جنس نقل نموده شد و معلوم نيست كه صاحب آن غلوّ در اغراق كرده يا در واقع همين طور باشد ، چهارم ويرانى دهلى و معمورى دولت آباد است كه بعد از تخريب دهلى مردم را از قصبات و مواضع در آن شهر آورده آبادان ساختند و باز كوچانيده به دولت آباد بردند و ضياع موروثى و عقار ملكى و اسباب و اشيايى كه داشتند همه ضايع و تلف شد و ديگر روى سامان نديدند ، پنجم به قتل رسيدن هشتاد هزار سوار تمام در كوه هماچل به يكبارگى و ويران شدن خان و مان ايشان ، ششم فتنهگرى و بغى هر روزه در هر جا كه مردم از ترس جان خويش مىكردند و بعضى در جنگ و اكثرى با خان و مان به تهمتى كشته مىشدند و به هر حال آن ديار و بلاد خراب مىشد ، هفتم كثرت خونريزى سلطان و سياست عام او كه سادات و علما و مشايخ و اسافل و اراذل و متحرفه « 2 » و مزارع و سپاهى نسبت به او يكسان بودند و پيوسته پيش سراپردهء سلطانى و درگاه ديوانى او از كشته پشته و از مرده توده بود و كناسان و جلادان از كشيدن و كشتن انبوه به ستوه آمده بودند ، نه خلق از فتنه و نه سلطان از سياست بس مىكرد . عاقبت سلطان در اين كار و بار حيران شد و با وجود آن نه پاى
هامش
( 1 ) . نسخه : در اصل تاريخ .
( 2 ) . نسخه : محترفه .