شهادت رسانيدند و بقيه را اسير گردانيدند تا مدتى در آنجاها سراسيمه مىگشتند و آنان را كه به صد تشويش خلاص يافتند سلطان به سياست رسانيد و بعد از اين واقعه آنچنان لشكرى بر سلطان جمع نيامد و آن زرهاى مواجب همه سوخت .
و در سنهء تسع و ثلثين و سبعمائة ( 739 ) بهرام خان حاكم سنارگانو وفات يافت و ملك فخر الدين سلاحدار سر به طغيان برآورده خود را خطاب سلطانى داد و با قدر خان ضابط لكهنوتى به اتفاق ملك حسام الدين ابو رجا مستوفى و عز الدين يحيى اعظم الملك جنگ كرده شكست يافت و اسباب تجمل و خزينه و حشم او بر دست قدر خان افتاد و چون بشكال رسيده بود و اسبان قدر خان سقط گشته و او روپيه و مال بسيار جمع كرده توده توده به نيت پيشكش سلطان در منزل خويش نهاده بود . هرچند حسام الدين ابو رجا او را از جمع اموال و طمع بستن مردم در او و منجر به فتنه شدن منع مىكرد قدر خان نشنود ، آخر الامر همانطور شد كه حسام الدين گفته بود و ملك فخر الدين بازآمد و سپاهيان قدر خان به او يار شده صاحب خود را كشتند و زر نصيب فخر الدين گشت و حكومت سنارگانو به يك قلم او را مسلم شد و مخلص ، غلام خود را بر لكهنوتى نامزد كرد و على مبارك عارض لشكر قدر خان مخلص را كشته دم از استقلال زد و عرايض مصلحتآميز به درگاه سلطان نوشت و سلطان ، ملك يوسف را نامزد كرد و او در راه فوت شد و سلطان را شغل ديگر در پيش آمده كسى ديگر را بدان جانب نفرستاد . در اين مرتبه على مبارك به جهت عداوت فخر الدين علامات پادشاهى ظاهر ساخته خود را به سلطان علاء الدين مخاطب گردانيد و ملك الياس حاجى كه صاحب قبيله و حشم بود بعد از چند روز به اتفاق بعضى از امرا و ملوك لكهنوتى ، علاء الدين را به قتل رسانيده خود را سلطان شمس الدين خطاب كرد .
و در سنهء احدى و اربعين و سبعمائة ( 741 ) سلطان محمد به قصد تسخير سنارگانو رفته فخر الدين را به اسيرى گرفته در لكهنوتى آورد و به قتل رسانيده بازگشت و شمس الدين پادشاه به استقلال در آن ديار شد و حكومت و سلطنت آن ملك تا مدتى مديد و عهد بعيد در عهدهء او و فرزندان او بود و ديگر در قبض سلطان محمد عادل نيامد .
منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 159
مساهمون: توفيق سبحانى
ص١٥٩