نخست از ديده لب را جوش خون داد * پس آلوده به خون پاسخ برون داد
كه شه را ملكرانى چون وفا كرد * دولرانى به من بايد رها كرد
ورين دولت هم از من دور خواهى * مرا بىدولت و بىنور خواهى
چو با من همسرست اين يار جانى * سر من دور كن ، زان پس تو دانى
پيام آور چو زان جان غم اندود * به برج شاه برد آن آتشين دود
شهنشه گرم گشت از پاى تا فرق * به گرمى خيره خندى كرد چون برق
برآمد شعلهء كين را زبانه * بهانهجوى را نو شد بهانه
به تندى سر سلاحى را طلب كرد * كه بايد صد كروه امروز شب كرد
رو اندر گالير اين دم نه بس دير * سر شيران ملك افكن به شمشير
كه من ايمن شوم ز انبازى ملك * كه هست اين فتنه كمتر بازى ملك
به فرمان شد روان مردى ستمكار * كبوتر پاى هند و جرّه ناهار
شباروزى بريد آن چند فرسنگ * رسيد و بر زبر كرد از ته آهنگ
رسانيد آنچه فرمان بودش از تخت * شد اهل قلعه در كارى چنان سخت
درون رفتند سرهنگان بىباك * به بىباكى « 1 » دران عصمتگه پاك
بر آن پوشيدگان هويى درافتاد * كزان هو لرزه بر بام و درافتاد
در آن برج از شغب هر تير شد قوس * قيامت ميهمان آمد به فردوس
ز كنج حجرهها با صد نژندى * برون جستند نر شيران « 2 » به تندى
ز بازو زور وز تن تاب رفته * توان مرده « 3 » خورد و خواب رفته
شد اندر غصّه شادى خان و الا * مدد جست از پناه حق تعالى
سبك در كوتوال آويخت تا دير * بيفكند و به كشتن جست شمشير
چو شمشير ظفر گم گشته بودش * از آن نيروى بىحاصل چه سودش
عوانان در دويدند از چپ و راست * در افتادند و آن افتاده برخاست
به هر يك شير « 4 » دهگان سگ درآويخت * نگر سگ را كه بر شيران غضب ريخت
زهى سگسارى چرخ زبون گير * كه شيران را سگان سازند نخجير
هامش
( 1 ) . نسخه : آبى .
( 2 ) . نسخه : بر شيران هندى .
( 3 ) . در هر نسخهء بداونى و يك نسخهء عشيقه چنين است ، احتمالا « مرد و » با واو ربط صحيح است .
( 4 ) . نسخه : شرزه .