تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
و در سنهء ثمان عشر و سبعمائة ( 718 ) سلطان قطب الدين سر سلاحى كوتوال را فرستاد تا در گواليار رفته خضر خان و شادى خان را به درجهء شهادت رسانيد و ديولرانى را طلبيده داخل حرم ساخت و مير خسرو در اين باب مىفرمايد . بيت :
مع القصّه نهانى دان اين راز * ز گنج راز زينسان در كند باز كه چون سلطان مباركشاه بىمهر * ز تلخى گشت بر خويشان ترش‌چهر صلاح ملك در خونريزشان ديد * سزاوارى به تيغ تيزشان ديد بران شد تا كند از كين سگالى * ز انبازان ملك اقليم خالى نهان سوى خضر خان كس فرستاد * نمودارى به غدر از دل برون داد كه اى شمعى ز مجلس دور مانده * تنت بيتاب و رخ بىنور مانده تو مىدانى كه از من نيست اين كار * ستمكش ماند و يكسو شد ستمكار گرت بنديست از گيتى خداوند * چو وقت آيد همو بگشايد اين بند نمىشايد درين انديشه تعجيل * به هنجار از وحل بيرون رود پيل كنون ما هم درين هنجار كاريم * كه با هنجار زان بندت برآريم چو در خوردى كه باشى مسند آراى * بر اقليمى كنيمت كارفرماى ولى مهر كسى كاندر دلت رست * نه در خورد علوّ همت تست دولرانى كه در پيشت كنيزيست * كنيز ار مه بود هم سهل چيزيست « 1 » شنيدم كان چنان گشت ارجمندت * كه شد پابوس او سرو بلندت نه بس زيبا بود كز چشم كوتاه * پرستار پرستارى بود شاه كدو در صحن بستان كيست بارى * كه جويد سربلندى با چنارى خسى كو بر كف دريا نهد پاى * برد بادش به زخم سيلى از جاى تمناى دل ما مىكند خواست * كه زان زانونشين بربايدت خاست « 2 » چو زينجا رفت باز اينجا فرستش * به پايين گاه تخت ما فرستش چو سوداى دلت كم گشت چيزى * دهيمت باز تا باشد كنيزى چو شد پيغام گوى و برد پيغام * خضر خان را نماند اندر دل آرام
هامش
( 1 ) . نسخه : خيزيست . ( 2 ) . اين بيت در هيچ يك از سه نسخهء بداؤنى نيامده است ، از عشيقه نقل شد .
منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 141 | توفيق سبحانى / عبد القادر بن ملوك شاه بداونى