و در سنهء ثمان عشر و سبعمائة ( 718 ) سلطان قطب الدين سر سلاحى كوتوال را فرستاد تا در گواليار رفته خضر خان و شادى خان را به درجهء شهادت رسانيد و ديولرانى را طلبيده داخل حرم ساخت و مير خسرو در اين باب مىفرمايد . بيت :
مع القصّه نهانى دان اين راز * ز گنج راز زينسان در كند باز
كه چون سلطان مباركشاه بىمهر * ز تلخى گشت بر خويشان ترشچهر
صلاح ملك در خونريزشان ديد * سزاوارى به تيغ تيزشان ديد
بران شد تا كند از كين سگالى * ز انبازان ملك اقليم خالى
نهان سوى خضر خان كس فرستاد * نمودارى به غدر از دل برون داد
كه اى شمعى ز مجلس دور مانده * تنت بيتاب و رخ بىنور مانده
تو مىدانى كه از من نيست اين كار * ستمكش ماند و يكسو شد ستمكار
گرت بنديست از گيتى خداوند * چو وقت آيد همو بگشايد اين بند
نمىشايد درين انديشه تعجيل * به هنجار از وحل بيرون رود پيل
كنون ما هم درين هنجار كاريم * كه با هنجار زان بندت برآريم
چو در خوردى كه باشى مسند آراى * بر اقليمى كنيمت كارفرماى
ولى مهر كسى كاندر دلت رست * نه در خورد علوّ همت تست
دولرانى كه در پيشت كنيزيست * كنيز ار مه بود هم سهل چيزيست « 1 »
شنيدم كان چنان گشت ارجمندت * كه شد پابوس او سرو بلندت
نه بس زيبا بود كز چشم كوتاه * پرستار پرستارى بود شاه
كدو در صحن بستان كيست بارى * كه جويد سربلندى با چنارى
خسى كو بر كف دريا نهد پاى * برد بادش به زخم سيلى از جاى
تمناى دل ما مىكند خواست * كه زان زانونشين بربايدت خاست « 2 »
چو زينجا رفت باز اينجا فرستش * به پايين گاه تخت ما فرستش
چو سوداى دلت كم گشت چيزى * دهيمت باز تا باشد كنيزى
چو شد پيغام گوى و برد پيغام * خضر خان را نماند اندر دل آرام
هامش
( 1 ) . نسخه : خيزيست .
( 2 ) . اين بيت در هيچ يك از سه نسخهء بداؤنى نيامده است ، از عشيقه نقل شد .