متواتر روى داد ، داعيهء فاسد به خاطر سلطان راه يافت : يكى احداث دينى مجدّد به مدد اين چهار كس : الغ خان و نصرت خان و ظفر خان و الب خان و قياس حال خود بر پيغمبر عليه السلام و ياران او رضى الله عنهم اجمعين ، و دوم تسخير اقاليم ربع مسكون ، چون سكندر و لهذا در خطبه و سكه نام خود سكندر ثانى ثبت نمود و چون مشورت از علاء الملك كوتوال دهلى پرسيد ، او سلطان را از اين هر دو داعيه بازداشته گفت كه دين از پيش خود اختراع نمىتوان كرد تا مؤيّد من عند الله نباشد و معجزات صادر نشود و اين معنى به زور ملك و مال و حشم و خدم صورت نمىتواند بست و در اين صورت انواع فتنه و فسادهاى عظيم متوقع ، بلكه متحقّق است و كارى از پيش نمىرود و پشيمانى باقى است و داعيهء ملك ستانى پسنديده است و ليكن آن را استعداد تمام مىبايد و هم عهدى درست و وزيرى چون ارسطو و اينجا همه منتفى است و سلطان اگر قلاع هندوستان را از كفره و نواحى دهلى را از متمردان پاك سازد ، كم از جهانگيرى سكندر نيست . سلطان را بعد از تأمل وافى اين دلايل عقلى و نقلى او بسيار خوشآمد و او را خلعت داده انعامات وافر بخشيد و از هر دو داعيه بازآمد و امرايى كه از جهت درشتى مزاج سلطان سخن برآمد نمىتوانستند گفت هر كدام براى علاء الملك تحفهها و اسبان و اشياى نفيس فرستاده و آفرينها گفته . بيت :
به نزد من آنكس نكو خواه تست * كه گويد فلان خار در راه تست
و در اين سال سلطان به ديوگير رفته فتح مجدد نموده غنايم مثنّى گرفت . شعر :
و آنچه از آن پس بريد تيغ مثنّى بريد * و آنچه ازين پس شكست گرز مكرّر شكست
و در سنهء ثمان و تسعين و ستمائة ( 698 ) الغ خان را با عساكر قاهره در ولايت گجرات بر سر راى كرن كه سى هزار سوار و هشتاد هزار پياده و سى زنجير پيل داشت ، تعين فرمود و الغ خان نهرواله را بعد از هزيمت يافتن راىكرن نهب و غارت كرده تعاقب او نموده و راىكرن در پناه راىبيرمديو « 1 » كه والى ديوگير بود از ولايت دكن پيوست و اهل و عيال راىكرن و خزانه و پيل و هر چه داشت به دست غازيان اسلام افتاده و از جملهء حرمخانهء او ديولرانى بود كه خضر خان ولد سلطان
هامش
( 1 ) . نسخه : رامديو .