كپك باز خريدند و از آن روز مغل را هوس هندوستان بر دل سرد شد و دندان طمع كند گشت و بعد از اين فتوحات شبى سلطان به خاطر جمع با حريفان مجلس شراب داشته ، رطلهاى گران مىپيمود و شب چون دور پياله به آخر رسيده بود ، ناگاه بعضى از اهل مجلس به دست و چشم و ابرو يكديگر [ را به ] برخاستن اشارت كردند . نظر سلطان بر آن افتاد و بدگمان شده فرياد برآورد كه غدر غدر ، و هم در آن حالت حكم به كشتن قاضى بهار كه از جملهء ندما و ظرفا بود فرمود و ديگران متفرق شدند . صباح چون پرده از روى كار برگرفت ، سلطان « 1 » چون روز روشن شد كه گمان غلط بود . بيت :
باش تا پرده براندازد جهان از روى كار * و آنچه امشب كردهاى فردات گردد آشكار
و طلب قاضى بهار نمود ، عرض داشتند كه او خود همان زمان به هزار سالهها پيوست . سلطان از اين ادا نادم و خجل شده از شراب توبه كرد و منادى گردانيد كه شراب به يك قلم از ممالك محروسه بر طرف باشد و خمهاى شراب بر درگاه ريخته جويى از آن روان گردانيدند و هر كه را مست مىيافتند به زندان كشيده تعزير مالى و بدنى مىنمودند و بازار توبه و زهد رواج يافت و خانهء شراب و خرابات خراب و دكان محتسبان گرم شد و احتياج به خريدن سركه نماند و مىخوران به زبان حال اين بيتگويان بودند ، بيت :
گه نمك ريزد به خم گه بشكند پيمانه را * محتسب تا چند در شور آورد ميخانه را
و در سنهء سبع و تسعين و ستمائة ( 697 ) سلطان بر نو مسلمانان مغول بدگمان شده داعيهء قتل و استيصال ايشان نمود و اين جماعه نيز به سبب سختگيرى ارباب دخل و شدّت مطالبهء اموال مسترد قصد غدرى در وقت شكار سلطان و پرانيدن جانوران داشتند . يكى از منهيان اين معنى را به سلطان رسانيد و فرامين پنهانى به حكام ولايت نوشتند كه در فلان ماه و فلان روز نو مسلمانان مغول را به يك اتفاق هر جا كه يابند به قتل رسانند . بنابر آن بر سر ميعاد چندان مغول غريب و نامراد را به تيغ بيداد مسافر ملك عدم ساختند كه عقل از شمار آن عاجز باشد و در هند نام مغول نماند ، اما اين رسم غريبكشى از آن وقت بازماند و در اوايل حال چند فتحى كه
هامش
( 1 ) . هر سه نسخه چنين است . احتمالا كلمهء « را » بعد از سلطان ساقط شده است .