جملهء وقايعى كه در اين يورش روى داد يكى آن بود كه نصرت خان به كمك الغ خان كره به رنتهنبور آمده بود . پيش از آنكه سلطان به آنجا رسد در ايام محاصره روزى سنگى بر سر او رسيد و به عالم ديگر شتافت و يك بازوى سلطان كه عبارت از ظفر خان باشد خود در جنگ قتلغ خواجه شكسته بود ، بازوى دوم نيز حالا شكست . ديگر چون نزول لشكر در نواحى قصبهء پنهيت « 1 » واقع شد ، روزى سلطان شكار قمرغه فرموده شب در صحرا مانده و صباح پگاه سپاه خويش را به هر جانب تعين نموده خود با جمعى معدود بر سربلنديى تماشا مىكرد و در اين اثنا برادرزادهء سلطان اكتخان با جمعى از مغولان نومسلم كه به عهدهء وكيل درى مشغول بودند بىمحابا سر زده درآمده سلطان را به تير گرفتند و بازوى او را مجروح ساختند . چون هواى زمستان بود و سلطان دگله « 2 » پر پنبه پوشيده بود زخمها كارگر نيفتاد و اكتخان خواست كه از اسب فرود آمده سر او را از تن جدا سازد و پايگى چند به لباس موافقت و متابعت « 3 » او درآمده فرياد زدند كه كار سلطان تمام شد و اكتخان به سخن آنها خرسند گشته به تعجيل تمام به لشكرگاه رفته سواره به بارگاه سلطانى درآمده بر تخت نشست و چتر بر سر كشيده و امرا به دستور قديم به توره و تزك سلطانى به بيعت او درآمده هيچ انكارى ظاهر نساختند و اكتخان بىحوصله مغلوب شهوت شده ، همان ساعت قصد اهل حرم خاص نموده و ملك دينار حرمى كه با جماعت خويش مسلح و مكمل بر در حرم پاس مىداشت ، گفت تا سر سلطان را نمىنمايى نمىگذارم كه قدم در اين سراپرده توانى نهاد و سلطان علاء الدين چون از آن تهلكه اندكى به هوش آمده زخمها را بر بست و به خود يقين كرد كه اكتخان به اتفاق امرا كه از من برگشتهاند جرأت بدين حركت شنيع كرده و اگر نه او خود تنها مرد اين كار نبود . بنابراين خواست با پنجاه و شصت نفرى كه نزد او مانده بود به انداز الغ خان راه جهاين پيش گيرد تا او چه راه نمايد . يك دو مقربى از مقربانش سخافت اين راى روشن كرده او را ترغيب بر رفتن در سراپردهء سلطنت و بارجاى دولت نمودند و تا رسيدن به بارگاه پنجاه سوار به هم رسيدند و اكتخان راه افغانپور پيش گرفت و
هامش
( 1 ) . نسخه : سونپت .
( 2 ) . نسخه : كله .
( 3 ) . نسخه : مبايعت .