مىكنيد عيب آن را در اين رباعى ظاهر مىسازم . رباعى :
باشد كه درين جا گذر كس باشد * كش خرقه رداى چرخ اطلس باشد
شايد كه ز يمن قدم ميمونش * يك ذرّه به ما رسد همان بس باشد
سلطان علاء الدين خلجى
در بيست و دوم ذى حجّهء سنهء خمس و تسعين و ستمائه ( 695 ) به اتفاق برادر خويش الماس بيگ لواى سلطنت دهلى برافراشت . او را الغ بيگ خان و سنجر خسر پورهء خود را كه مير مجلس بود البخان و ملك نصرت جليسرى را نصرتخان و ملك بدر الدين را ظفر خان خطاب داده در صحراى سيرى نزول نموده لشكرگاه ساخت و بار عام داده امرا و اكابر و اصاغر را از نعمات وافره محظوظ گردانيده و خطبه به نام خود آراست و مناصب و القاب بر امرا داشته و جاگيرها قسمت نموده اول از همه دفع و رفع پسران سلطان جلال الدين كه در ملتان بودند پيش ديد همت ساخت . نظم :
سر وارث ملك تا بر تن است * تن ملك را فتنه پيراهن است
و در محرم سنهء ست و تسعين و ستمائة ( 696 ) الغ خان و الب خان را بر سر اركليخان و سلطان ركن الدين نامزد كرد و اين هر دو برادر در حصار ملتان محصر شدند و اهل شهر و كوتوال امان طلبيده در صلح زدند و سلطانزادهها به وسيلهء شيخ ركن الدين قريشى - قدس الله سره العزيز - برآمده به الغ خان ملاقات نمودند و او به تعظيم تمام ايشان را دريافته فتحنامه به دهلى فرستاد و خيل و تبار جلالى را گرفته متوجه دهلى شد و نزديك به بوهر نام موضعى از نواحى هانسى نصرت خان فرمانى آورد تا هر دو سلطان جلال الدين را با الغو مغول داماد سلطان و ملك احمد چپ را ميل در چشم كشيده سلطانزادهها را تسليم كوتوال هانسى نمودند و با دو پسر اركليخان شهيد گردانيدند و حرمهاى سلطانى و باقى فرزندان او را در دهلى مقيد داشتند و احمد چپ و الغو مغول را در قلعهء گواليار فرستادند و جمعى ديگر را نيز مكحول ساخته به هر جانب پريشان ساختند و به سياست رسانيدند و خيلى از