تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
پيشواز اجل رفت و الماس بيگ غدّار باز عرض نموده كه برادر ما را كمال دهشت و هيبت سلطان دريافته و سرتاپاى او لرزه گرفته ، اين چند كس را كه خواهد ديد بيشتر رم خواهد خورد و از رحمت سلطان مأيوس خواهد شد . سلطان فرمود تا اين مقربان سلاحها از خود جدا كردند و نزديكان پادشاهى از اين راى ركيك خون‌ها مىخوردند و سلطان از منع ايشان ممتنع نشد ، چون نزديك به كنار آب رسيدند ، لشكر علاء الدين را كه يسال بسته ايستاده بود عيان ديدند كه مسلح و مكمل شده انتظار جنگ مىبرند . ملك خورم وكيل در به الماس بيگ گفت كه ما به گفتهء تو لشكر خود را گذاشتيم و سلاح‌ها را جدا كرديم ، اين چيست كه لشكرى مستعد جنگ در نظر مىآيد ؟ او گفت كه برادر من مىخواهد كه عرض لشكر نمايد و مجراى خويش كرده بيان واجب در نظر سلطان درآورد تا روزى به كار آيد و سلطان به حكم ( اذا جاء القضا ضاق الفضا ) ، هنوز هم پى به مكر دشمن نبرده به پاى خود گام به كام اژدها مىسپرد . بيت :
چو تيره شود مرد را روزگار * همه آن كند كش نيايد به كار
و به الماس بيگ سنگدل گفت كه من با وجود پيرى و ضعف روزه اين‌قدر راه آمده‌ام ، هنوز هم دل برادر بىمهر تو نمىكند كه به زورقى نشيند و نزديك من بيايد . الماس بيگ گفت برادرم نمىخواهد كه تهى دست و خشك و خالى سلطان را ببيند .
دست تهى گر بر شيخى روى * بار نيابى و نيابى نظر
او در پى انتخاب فيل و مال و اسباب پيشكش است و ما به خدمت مشغول و طعام افطار و نزول مهمانى مهيا ساخته ، انتظار مقدم شريف سلطانى مىبرد تا به اين دولت مشرف گرديده در ميان اقران ممتاز شود و سلطان در اين حالت به تلاوت مصحف مجيد اشتغال داشت تا وقت عصر به كنار آب رسيده در جايى كه براى نشستن سلطان مهيا ساخته بودند بنشست و علاء الدين كار خود پخته ساخته و در ملازمت سلطان با جمعيت انبوه آمده در پاى افتاده ، سلطان تبسم‌كنان از روى شفقت و مهربانى و محبت طپانچهء سبكى بر رخسار او زده اظهار نوازش و مرحمت و دلگرمى بسيار فرموده و مقدمات وعظ و نصيحت‌انگيز و سخنان شوق و محبت‌آميز به او مىگفت و به انواع تسلى مىداد و دست ملك علاء الدين گرفته به