بدى نخواهد انديشيد . ملك فخر الدين و امراى ديگر نيز مداهنه نموده به جانب سلطان رفتند و دلايل واهى از هر جنس بر موافقت مزاج سلطان و تمثيلات ضعيف آورده باعث بر مراجعت سلطان جانب دهلى شدند و ملك احمد چپ به غضب از آن مجلس برخاست و همين سخن مىگفت كه اگر ملك علاء الدين با اين اسباب شوكت و سلطنت به كره رسيد و از آب سرو گذشته قصد لكهنوتى كرد ، من نمىدانم كه از عهدهء او كه مىتواند برآمد و تأسف بسيار بر حال سلطان مىخورد و مىگفت ، بيت :
عدو را به كوچك نبايد شمرد * كه كوه كلان ديدم از سنگ خرد
و سلطان از گواليار به دهلى آمد و علاء الدين به كره رسيد و عرايض حيلهانگيز پركار به درگاه نوشته سلطان را به پيشكش ساختن فيل و مال بىحد خامطمع ساخت و فرمان بشارتآميز مشتمل بر طلب خود نيز التماس نموده در پى استعداد رفتن به لكهنوتى مىبود و برادر خرد خود ظفر خان را در اوده فرستاده فرمود تا كشتيها در آب سرو مهيا دارند . سلطان جلال الدين سادهلوح فرمانى موافق مدّعاى او به خطّ خود نوشته به دست دو مقرب محرم خويش كه يكى عماد الملك و ديگر ضياء الدين نام داشت فرستاده اينها آمده از طرح و وضع او چنان معلوم كردند كه ورق ديگرگون شده و علاء الدين آش سلطان را طيار ساخته و موقوف بر اشارتى مانده و علاء الدين آن دو نفر را به موكّلان سپرده تا به جايى نگاه دارند كه پرنده نزد آنها پر نتواند زد و خطّى به الماس بيگ برادر خود كه همراه سلطان بود نوشته در دهلى فرستاد كه چون از من در اين سفر جرأت گونهيى ظاهر شد كه بىفرمان سلطان به ديوگير رفتم ، بنابر آن بعضى مردم در دل من وهمى و رعبى انداختهاند .
چون من سلطان را بنده و فرزندم ، اگر جريده ايلغار فرموده بيايند و دست مرا گرفته ببرند از بندگى چاره ندارم و اگر چنانچه گفتهء ابناى روزگار صدقى دارد و مزاج سلطان به تحقيق از من منحرف شده به ضرورت سر خود گرفته از عالم گم خواهم شد . چون الماس بيگ مضمون نامه را به عرض رسانيد ، سلطان در ساعت او را براى تسلى علاء الدين رخصت فرموده و وعده كرده كه من نيز از عقب مىرسم و الماس بيگ در كشتى نشسته چون باد به روى آب روانه شد . هفتم روز به ملك