تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
اطاعت پيچيده و امراى غياثى كه در آن حدود جاگير داشتند با او متفق شده به بداؤن آمده و آب گنگ را از گذر بجلانه گذشته عزيمت دهلى مصمم ساختند و راه ملك چهجو مىديدند كه از راه كره « 1 » بيايد . سلطان جلال الدين خانخانان را در دهلى گذاشته متوجه دفع ايشان شد و لشكر خود را دو فوج گردانيده خود از راه كول به بداؤن « 2 » رسيد و اركليخان را به جانب امروهه به مقابلهء ملك چهجو فرستاد و اركليخان در كنارهء آب رهب چند روز با مخالفان جنگهاى مردانه كرد . در اين اثنا كسان بيرمديو راجهء كوله كه آن را كويله نيز مىگفتند ، ملك چهجو را از تعاقب سلطان جلال الدين خبردار ساختند و رعبى عظيم در دل او انداخته ترغيب به گريختن كردند و او از هيبت سلطانى سر را از پا نشناخته شباشب روى به فرار نهاد . عاقبت به دست كواران « 3 » افتاد و اركليخان از آب رهب عبره كرده بيرمديو را به جهنم فرستاد و تعاقب ملك چهجو نموده او را و بعضى از امراى ديگر غياثى را اسير گرفته به جانب بهارى و كسم‌كور كه شمساباد باشد رفت و چون ملك چهجو و ديگر امراى اسير بلبنى را به بند و غل نزد سلطان بردند در حال نسبت قديمى ايشان را به ياد آورده از بند بركشيد و به حمام فرستاده و خلعت‌هاى فاخر پوشانيده با خود هم پياله ساخت و ملك چهجو را به حرمت تمام به ملتان فرستاد و ملك علاء الدين كه برادرزاده و داماد و سلطان بود از بداؤن به اقطاع كره نامزد شد و الماس بيگ برادر علاء الدين كه بعد از الغ خان منصب آخور بيگى يافت . در اين اثنا خانخانان را امرى كه ناگزير همه است در رسيد و سلطان را از مصيبت او دلتنگى بسيار روى نمود و مير خسرو اين مرثيه به نام او گفت ، مرثيه :
چه روز است اينكه من خورشيد تابان را نمىبينم * و گر شب شد چرا ماه درخشان را نمىبينم دو روزى هست كاندر ابر مانده آفتاب من * كه اندر چشمها جز ابر و باران را نمىبينم
هامش
( 1 ) . نسخه : كابر . ( 2 ) . نسخه : و بداؤن . ( 3 ) . نسخه : تورانيان .