و از تاريخ مبارك شاهى چنين مفهوم مىشود كه سلطان معز الدين را در آن هجوم عام بعد از دست آوردن شاهزاده وقتى كه در بارگاه نشسته بود بستند ، چنانچه همانجا به گرسنگى و تشنگى هلاك شد و در آن حالت اين رباعى گفت . رباعى :
اسب هنرم بر سر ميدان ماندست * دست كرمم در ته سندان ماندست
چشمم كه زر كان و گهر كم ديدى * امروز براى نان چه حيران ماندست
و چون غوغاى ملك ايتمرسرخه و خلق دهلى فرو نشست و شايسته خان به كام دل شاهزاده را بر تخت نشانده كار ملك سر كرده ، روز دوم سلطان معز الدين اين جهان فانى ناپايدار را بدرود نمود و آن همه عيش و عشرت را خوابى و خيالى انگاشت . رباعى :
با يار گر آرميده باشى همه عمر * لذات جهان چشيده باشى همه عمر
هم آخر كار مرگ باشد وانگاه * خوابى باشد كه ديده باشى همه عمر
سلطان شمس الدين كيكاوس
ابن معز الدين كيقباد در سنهء مذكور به اتفاق شايسته خان و ملك چهجو از براى نام بر تخت در بهاپور نشست و عمّ شايسته خان ملك حسين نام كه در ايام هرج و مرج در قصبهء كيلوگهرى به محافظت سلطان معز الدين قيام داشت اعتبارى تمام يافته و شايسته خان ملك چهجوكشلى خان را تكليف نيابت ملك نموده و شاهزاده را به او سپرده از براى خود اقطاع تبرهنده و ديپالپور و ملتان التماس كرده رخصت به جانب آن ولايت طلبيد و ملك نيابت وزارت را در عهدهء او گذاشته اقطاع كره براى خود درخواست و شايسته خان ملتمس او را در ساعت قبول نموده و خلعت داده بعد از چند روز به جانب كره روانه گردانيد و ملك الامرا فخر الدين كوتوال شايسته خان را تهنيت مناصب عاليه و دولت فراوان داده باعث بر رخصت ملك چهجو بود و شايسته خان شاهزاده را در بارگاه آورده خود به درگاه مىنشست و انتطام مهمات ملكى مىداد و بعد از يك دو ماهى سلطان شمس الدين را سوار ساخته در قصر كيلوگهرى آورده محبوس گردانيد و با مقيمان زندان خانهء خاك