تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
و در ديباچهء غرة الكمال نيز اشعارى به طريق اجمال از آن سرگذشت مىفرمايد كه خلاصهء چاشنى آنكه طغرل را پر كم كردند و شاهزاده كه به دعا و زارى در حضرت خير الناصرين مىگفت
وَ اجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِيراً
به اقطاع لكهنوتى و چتر لعل چنان سربلند شد كه فرق فرقدساى او به پردهء اطلس رسيد و ملك شمس الدين دبير و قاضى اثير خواستند كه به لباس ماتم دامن‌گيرى كنند ، اما فراق عزيزانم گريبان‌گير بود ، ضرورت يوسف‌وار از آن چاه زندان سوى مصر جامع روان گشتم و در سايهء علم ظلّ اللّهى در شهر پيوستم ، هم در آن شهور خان بزرگ قاآن ملك از فتح دمريله در رسيد و آوازه رسيد كه سخنم به دو رسيده بود تا از ميوهء پختهء سخنم پرسيد ، خام پخته چندان كه بود پيش بردم و به مجلس خانهء خاص قبول افتاد و به شرف تشريف و صله مشرف گشتم و كمر بندگى بر ميان بستم و كلاه نديمى بر سر نهاده و پنج سال ديگر پنجاب و ملتان را از بحور لطايف حالى آب دادم تا ناگاه از حكم محكم حكيم آن اختر شرف را با مريخ نحس مقابله افتاد وقت زوال رسيده بود كه كوكبهء منحوس مريخيان دررسيد و به وقت غروب آفتاب مشرق « 1 » از گردش چرخ فروشد جهانى پردلان سهم خورده افتاده بودند و طبق زمين پر از كاسه‌هاى شكسته شده و اجل خود در آن ميان كاسه كجا نهم و كوزه كجا برم مىگفت آسمان خاك مىخورد و آفتاب طشت خون فرو مىبرد . شعر :
چگونه شرح توان داد آن قيامت را * كز آن فزع ملك الموت خواستى زنهار
در آن كانون بلا مرا نيز رشتهء كفار گلوگير شد ، اما چون خداى تعالى رشتهء عمرم دراز داده بود خلاص يافتم و آن شاهراه بلا را لا زدم و به تماشاى قبة الاسلام آمدم و زير قدم مادر بهشتى شدم ، او را خود حالى كه چشمها بر من افتاد جوى شيرش از اشفاق روان شد . شعر :
بهشت زير قدم‌هاى مادرست مدام * دو جوى شير ازو بين روان به سان « 2 » بهشت
و چندگاه به ديدار عزيز مادر و عزيزان ديگر در قلعهء مؤمن‌پور عرف پتيالى بر لب آب گنگ روزگارى خوش كناره مىكردم انتهى . القصّه ، چون خبر اين حادثهء جانكاه به سمع سلطان رسيد چند روز شرط عزا به
هامش
( 1 ) . نسخه : مشرف . ( 2 ) . نسخه : نشان .