چو جرعه خون شهيدان به گل سرشته تمام * چو گل گلوى اسيران به رشته بسته قطار
دوال بازى سر در شكنجهء فتراك * شكنجهكارى گردن به رشتهء افشار
مرا اگرچه سر از آن دوال بازى رست * همم نرست گلو زان شكنجهء آزار
اسير گشتم و از بيم آنكه خون ريزند * نمىنماند ز خون در تن نحيف و نزار
چو آب بىسر و پا مىدويدم و چو حباب * هزار آبله در پا ز رفتن بسيار
ز پاىهاى من از آبله جدا شد پوست * چنان كه باز شود درزهاى پاافزار
ز رنج سخت شده جان چو قبضهء شمشير * ز ضعف چوب شده تن چو دستهء چقمار
دمى بماند زبانم ز بودن تشنه * دمى شده شكم من ز ماندن ناهار
برهنه مانده تهى چون درخت گاه خزان * هزار باره چو گل از خراش خار آزار
به گريه مردمك ديده قطرهها مىريخت * چنان كه بگسلد از گردن عروسى هار
قرونهيى كه مرا پيش كرده ره مىبرد * نشسته بر فرسى چون پلنگ بر كهسار
گشاده از دهنش نكهتى چو بوى بغل * فتاده بر زنخش سنبلى چو موى زهار
ز ماندگى قدمى ماندمى اگر پستر * گهى طغانه كشيدى به خشم و گه تخمار
همى زدم دم سرد و به دل همى گفتم * كزين بلا نتوانم كه جان برم زنهار
هزار شكر خداوند را كه داد خلاص * نه دل ز تير شكاف و نه تن ز تيغ فگار
چو خواست كالبدم خشت گور راست كند * ز سر شد آب و گلم قصر عمر را معمار
ولى چه سود مرا از خلاص آن رشته * گسسته گشت چو سلك مهاجر و انصار
بريخت آن همه روهاى همچو گل در خاك * ز تندباد حوادث خزانست اين نه بهار
نماند هيچ كس از دوستان پار امسال * معاينه است كه امسال نيز گردد پار
تو نيز همچو من اى ابر نوبهار كنون * ز آب دست بشوى وز ديده خون مىبار
جهان پر از گل و مجلس تهى ز گلبويان * چگونه خون نشود دل چو غنچه از تيمار
پيالهيى بدهيدم كه از سر حسرت * تهى كنم ز مى و پر كنم ز گريهء زار
كنون كه شش صد و هشتاد و چار شد تاريخ * مرا به سى و سه آيد نويد سى و چهار
نه سى و چار كه گر سى هزار سال بود * چو در حساب فنا شد نه سى شمر نه هزار
نه شاعر ارچه كه جادوگرم هم آنگه خاك * نه خسرو ارچه كه كيخسروم هم آنگه غار
منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 106
مساهمون: توفيق سبحانى
ص١٠٦