بس كه خون بىبها خوردست خاك از دوستان * واجب است از خاك جستن خونبهاى دوستان
خفتگان خاك را گر خاستن ممكن بود * عمر باقى مىكنم وقف بقاى دوستان
حيف باشد مردمان از چشم و چشم از مردمان * ديگران را چون توان ديدن به جاى دوستان
خاكشان در ديده مىآرم ور انصافى بود * اينچنين بىقدر باشد خاك پاى دوستان
دوستان رفتند غيرى را چه گيرم در كنار * چون كشم بر قامت هر كس قباى دوستان
در هواى دوستان گر از سرم بيرون كنند * از سرم بيرون نخواهد شد هواى دوستان
خسروا هر بار مىگويى فرا خواهم دريد * جامهء جان تا به دامن در عزاى دوستان
جان كه صد جا پاره شد از غم كجا باشد روا * پارهيى را پاره كردن از براى دوستان
دوستان رفتند از بهر كه مىگويى سخن * ختم مطلق كن سخن را از براى دوستان
موى سر تا چند ازين غمزار و گريان بركنم * اين تن چون موى بارى از سر جان بركنم
يا رب آن خورشيد رحمت نور در جان بادشان * جان ز فيض نور چون خورشيد تابان بادشان
بودشان در روز هيجا خان اعظم پيشوا * پيشواى جنة الفردوس همخان بادشان
در هوايى كان فلك آنجا پرد گردد مگس * پرّ طاووسان فردوسى مگسران بادشان
منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 104
مساهمون: توفيق سبحانى
ص١٠٤