يا رب آن خون بود كاندر روى صحرا مىدويد * يا به سوى تشنگان موجى ز دريا مىدويد
آب در غربال ريزى چون فرو ريزد به زير * خستگان را خون بر آن گونه « 1 » ز اعضا مىدويد
كشته اندر خاك جان مىكند بر خود مىتپيد * در گلويش موج مىزد خون و بالا مىدويد
اين به دوزخ برد آب و آن به جنت برد جوى * گرچه خون گبر و مؤمن هر دو يك جا مىدويد
توسنان در خيز و سرهاى سواران مىفتاد * مرد را سر مىدويد و اسب را پا مىدويد
هر كرا از قوّت دل بازو اندر كار بود * راست كرده تير سوى قلب اعدا مىدويد
و انكه از ضعف درونى دست و پا گم كرده بود * گه به سوى آب و گاهى سوى صحرا مىدويد
تير كشتيهاى تن مىراند بر درياى خون * بيلكى مىزد به تندى و گذارا مىدويد
از وجود مرد هر خونى كه آن از تير جست * چون كسى از خاك بجهد بىمحابا مىدويد
شاه لشكركش به ترتيب صف و آيين جنگ * مىدرانيد اشهب اقبال را تا مىدويد
پاى پس مىبرد گردون مو گرفته فتح را * فتح هر چند از ملاعين جانب ما مىدويد
يك زمان شمشير فتانش نياسود از قتال * از زوال روز تا شب اندران روز زوال
هامش
( 1 ) . نسخه : بر .