حالت ياد مىدهد و مىگويد ، بيت :
من كه بر سر نمىنهادم گل * بار بر سر نهاد و گفتا جل
و در مرثيهء تركيببند كه در ديوان غرة الكمال مسطور است به نظم آورده در دهلى فرستاد و تا يك ماه كم و بيش آن تركيببندها را مردم مىخواندند و بر كشتگان خويش خانه به خانه نوحه مىكردند و يكى اين است ، نظم :
واقعه است اين يا بلا از آسمان آمد پديد * آفت است اين يا قيامت در جهان آمد پديد
راه در بنياد عالم داد سيل فتنه را * رخنهيى كامسال در هندوستان آمد پديد
مجلس ياران پريشان شد چو برگ گل ز باد * برگريزى گويى اندر بوستان آمد پديد
هر مژه بىديدن ايشان سنانى شد به چشم * نيزه بالا خون ز هر نوك سنان آمد پديد
دل بپيچد چون زمانه رشتهء صحبت گسست * دُر بريزد چون خلل در ريسمان آمد پديد
بس كه آب چشم خلقى شد روان از چار سوى * پنج آب ديگر اندر مولتان آمد پديد
خواستم تا ز آتش دل بر زبان آرم سخن * صد زبان آتشينم در دهان آمد پديد
سينهء خالى بكندم گريه بگشاد از دو چشم * چون زمين كاويده شد آب روان آمد پديد
گريه هم بىپوست رويى مىكند با من كزو * پوست از رويم برفت و استخوان آمد پديد
جمع شد سياره در چشمم مگر طوفان شود * چون به برج آبى انجم را قران آمد پديد