فلك روىِ چنان روشن نديدست * من از ديده بر آن آتش سپندم
تا زمانى كه در ميدان سير غزا و رسوم هيجا به اقامت مىرسانيد ، هر يك از اسلحه به زبان حال در مقال آمده ، نيزه مىگفت كه شاها امروز دست از من كوتاه كن كه زبان سنان من از بسيارى جدال و قتال كند شده و مرا در روى خصم مجال طعن نمانده ، مبادا كه برجهم و حركت پريشان از من به ظهور آيد ، و تير مىگفت اى عقد شست تو عقدهء جوزهر گشاده به قصد اين فسده پيش مرو ، من خود در رفتن مهلكه خاك بر سر مىكنم نبايد تنگ چشم فلك كه بر بام پنجم است و بر در خانهء هشتم در گوشهء كمين از كمان كيد و كين بر سبيل جسارت و جفا بر تو خدنگ خطا روان كند ، و كمند مىگفت كه امروز سر رشتهء تدبير از دست تفكر نمىبايد داد كه من از اين جنگ بىدرنگ و رزم بىحزم تو بر خود مىپيچم ، ساعتى توقف كن كه اسلام و اسلاميان چون طناب بر بسته خيمهء نعم تواند ، الله الله با اين طايفه رسم طناب اندازى را چندين اطناب مده . شعر :
من به رغبت پيش تو سر بر طناب آوردهام * تو كمند از زلف اندازى كمند انداز من
فى الجمله ، آن شاه دينپناه كفركاه به همه قلب سپاه به اين گروه گمراه از نيمروز تا شامگاه غزوى بىاجبار و اكراه مىكرد ، غوغاى وغا و غليان طالبان سر غرهء غزاگوش گيتى و اسماع سما كر كرده زبانهاى آتشين كه از سر نيزهء غزا مغز مىخواست و زبانهاى تيغ كه در گزاردن پيغام اجل يك حرف خطا نمىكرد ، در آن قيامت همه بدين آيه روان بود كه
يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ
پشت زمين چون چشم پيران بصر به باد داده پرخون ، و روى آسمان چون فرق پسران پدر كشته پر گرد .
شعر :
آهن شمشير چون آتش چه تابى اى پدر * يا مرا داغ « 1 » يتيمى بر جگر خواهى نهاد
هم در عين اين عنا و اثناى اين آشوب و بلا ناگاه تيرى از شست قضا بر بال آن شهباز فضا فرا رسيد و مرغ روح از قفس قالب آن حضرت به جانب گلشن و روضهء رضوان نقل كرد ،
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
، همان زمان پشت دين محمدى - صلى الله عليه و سلم - چون دل يتيمان زار بشكست و سدّ ملت احمدى - صلى الله عليه و
هامش
( 1 ) . در متن : داغى .