مريخ كه سرخرويى او همه از خون اعيان مملكت است همه از تركش آن برج خدنگ خذلان و طعانهء طغيان مىگشاد خان جوزا كمر را كه اسدى بود از برج آبى خانهء خوف و خرابى و دلايل فتن و مخايل فتور بر اين نوع ظاهر و باهر و رمز و اشارات جاء القضا ضاق الفضا در سياق اوراق تحرير افتاد .
القصه نيم روز است كه سوار چرخ در ولايت نيمروز رسيد و روز آن شاه گيتى فروز را وقت زوال نزديك شد . ناگاه گروهى از سمت آن كفره پديد آمد خان غازى همان زمان سوار شد و مثال داد كه تمامى خيل و خدم و حاشيه و حشم او بر قضيهء
قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً
صفى صد بار قوىتر از سدّ سكندر بركشيدند . بعد از ترتيب ميمنه و تركيب ميسره به ذات عالى صفات در قلبگاه چون در جمع كواكب ماه به جهاد ايستاد و كفار تتار - عليهم الخذلان و الخسران - از آب لهاور عبره كردند و مقابل صف اسلاميان درآمدند . از اين وحشيان خرابى دوست بيابانزاده پرهاى بوم بر سر شوم خود نهاده و غزات اسلام از ملوك ترك و خلج و معارف هندوستان و ساير سپاهى در نمازگاه معركه از آن جهت كه مصطفى - عليه الصلاة و السلام - جهاد را با صلوة نسبت فرمود كه رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاكبر تكبير گويان دست برآوردند و در اول حمله چندين زبردستان را از خيل مغول زير تيغ گذرانيدند و نيزهء ملوك درگاه در اعضاى اعدا چنان مىنشست كه نيزهوار از بالاى هر يك خون برمىخاست و شست تركان خاص تير دريافته چنان مىبود كه جامهء پود بر اهل تتار تارتار مىشد . بيت :
در اول تك خدنگ شه جست * گشتند تتاريان همه پست
خدايگان شيردل شمشيرزن با شمشيرى چون عقيدهء خود صاف از ميان مصاف هر بار كه حمله مىآورد شمشيرگويى در آن حربگاه بر شمايل آن شاه مىلرزيد و همه تن زبان شده به او مىگفت كه امروز دفع اين ملاعين به بندگان دولت حواله كن و به نفس نفيس خود حركت مفرماى كه شمشير دو رويه است و تيغ اجل را زخمى بىمحابا نتوان دانست كه از تقدير قادر بر كمال به كه رسد من از عين الكمال چشم مىزنم . شعر :
مرو تا خاك تو بر چشم بندم * مكن كز چشم بد انديشه بندم