آفتاب معرفت در سينهام تابنده دار * چون گهرهاى يقين را سينه معدن كردهام
سلطان غياث الدين بلبن خرد
كه خطاب الغ خانى داشت در سنهء اربع و ستين و ستمائة ( 664 ) به اتفاق ملوك و امرا در قصر سفيد تخت سلطنت را به جلوس خويش آرايش نمود و او از جملهء بندگان چهلگانى سلطان شمس الدين بود كه هر كدام از ايشان به مرتبهء امارت رسيدهاند . چون در ايام خانى نيز زمام مملكت به دست او بود كار مملكت بر او زود قرار گرفت و او اراذل را در كارها اصلا دخل ندادى . گويند فخر نام رئيس بازارى سالها خدمت كرده و به يكى از مقرّبان التجا آورده تقبّل بسيار نموده كه اگر سلطان غياث الدين بلبن يك بار به او همزبانى فرمايد اين همه نقد و جنس كرامند پيشكش سازد ، و چون اين معنى به عرض سلطان رسيد قبول نفرمود و گفت كه همزبانى با اسافل و اراذل موجب نقصان مهابت است و به ظلم اصلا راضى نبوده و در اوايل حال جلوس چندى را از امراى خود به سبب ظلمى كه از ايشان به رعايا واقع شد ، سياست فرمود و يك دويى را « 1 » به مدعيان داد تا به قصاص رسانند و بعد از آنكه آن امرا ديت دادند تا آخر عمر از شرمندگى از خانه نتوانستند بر آمدن تا آنكه از عالم درگذشتند .
بيت :
نامدارى به عدل و داد بود * ظلم و شاهى چراغ و باد بود
و ساير اوصاف حميدهء او از اينجا قياس توان كرد كه هرگز بىطهارت نبودى و در مجالس وعظ رفته رقّت و گريه بسيارى كردى و در باب اهل بغى و طغيان كمال جبارى و قهارى را كار فرمودى . نظم :
فرّ كيخسروى ازينجا خواست * كه جهان را به علم و عدل آراست
روز خلوت گليم پوشيدى * به نماز و نياز كوشيدى
روى پر ريگ و دل چو ديگ به جوش * دل سخن گستر و زبان خاموش
تا بديدى دلش به ديدهء راز * ديدنيهاى اين نشيب و فراز
هامش
( 1 ) . نسخه : را بسته به مدعيان .