تويى كه مايهء دريا دل تو داد و دهد * فروغ چشمه گردون برين بلند حصار
چنان كه پيش جنابت محقر است فلك * مكدر است ازو روى گنبد دوار
مضارع اخرب محذوف
با همّت تو مايهء دريا محقر است * مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن
با خاطر تو چشمه گردون مكدر است * ز جاه داشته دور زمانه در موكب
به عنف در سر گردون تند كرده فسار * دهد جلال تو زان سوى كاينات نشان
نهد زمانه دون بر خط وقار تو قار * سرير شاه فلك ، مسند سيادت تست
ز امر تو نكشد سر زمانهء غدار * تو شهسوار وجودى پياده زان به تو رخ
نهادهاند صدور و اماثل و احرار
بحر مضارع سالم
در موكب جلال تو شاه فلك پياده * مفعول فاعلات مفاعيلن فاعلاتن
گردون تند بر خط امر تو سر نهاده * مفعول فاعلات مفاعيلن فاعلاتن
وطاى گردون با رفعت تو دودى دان * نوال دريا با خاطرت نمىانگار
رسد جلال تو را دست سوى جيب فلك * برد ضمير تو ز آيينهء خرد زنگار
مساى دامن همت به نه رواق كهن * كه گشت كودن ازو طبع مردم هشيار
بحر مضارع اخرب
با رفعت تو جيب فلك دامن * مفعول فاعلات فعولن
مكفوف محذوف
با خاطرت ضمير خرد كودن * لواى جاه تو را بوده چرخ مدحتگوى
سحاب جود تو را بحر گشته خدمتكار * كند مهابت جاهت زمانه را تجويف
دهد افاضت جودت محيط را ادرار * برد ز قدر تو گردون تحكم وافر
كند ز دست تو جيحون تظلم بسيار
بحر هزج مسدس زايد
جاه تو را مهابت گردون * مفعول مفاعلن فعولن فع
جود تو را افاضت جيحون * ايا به روى تو چشم فلك چو چشمه مهر
ايا به فرّ تو صحن زمين چو روى نگار * ذكا به وصف تو روشن شود به نور فروغ
روان به مدح تو گلشن شود ز نقش و نگار * شب است روز حسودت ز دهر حادثهزاى
غم است لازم خصمت ز چرخ عمر شكار
بحر متقارب محذوف
به روى تو چشم فلك روشن است * فعولن فعولن فعولن فعل