بفر تو صحن زمين گلشن است * ايا به نور سخن گشته عدل را مصباح
ايا بنوك قلم كرده ظلم را بردار * هواى لطف تو كز وى حيات مىبارد
نسيم او ز گهر بركند دو دست چنار * شرار بخشت آبى است آتشين پيكر
دُر نثارت مرغى است عنبرين منقار * روان تو ز خرد يافته عيار و بها
وجود تو ز كرم ساخته شعار و دثار * قباى قدر تو دارد ز آسمان دامن
محيط دست تو دارد ز مكرمت انهار
بحر رمل مكشوف
سخن حياتبخشت ز خرد عيار دارد * فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن
قلم گهر نثارت ز كرم شعار دارد * غبار موكب تو چرخ را دهد رونق
ضمير واقف تو عقل را كند انذار * رواق گردون شاگرد بارگاهشناس
حيات گيتى مزدور آستانه شمار * به تيغ فتنه نشانت سرستم چون گوى
ز كلك ملك ستانت زمانه چون طيار
بحر خفيف صغير مخبون
چرخ شاگرد تيغ فتنه نشانت * فعلاتن مفاعلن فعلاتن
عقل مزدور كلك ملك ستانت * عظيم قصر جلال تو ، بىنشان و اثر
عميق بحر نوال تو ، بىكران و كنار
زحاف بحر سريع
قصر جلال تو بىنشان * مفتعلن فعلات فاع
بحر نوال تو بىكران * اسير دست تو بحر محيط بىاكراه
مريد نظم تو در يتيم بىاجبار * لطيف طبع تو پيوسته فايض افضال
نفيس نثر تو دايم صحيفهء ابرار * معين تست فلك بالغدو و الآصال
قرين تست ملك بالعشى و الابكار * تو چرخ همّت جودى زهى خجسته خصال
تو عقد لولوى فضلى زهى ستوده تبار * مراست بحر هنر گه ضمير و گه خاطر
تراست گنج گهر گه يمين و گاه يسار
بحر رمل محذوف
دست و طبع تست چرخ همت و بحر هنر * فاعلاتن فاعلاتن
نظم و نثر تست عقد لولو و گنج گهر * فاعلاتن فاعلن
كمال ذات تو را هم چو عقل صد مزدور * كف كريم تو را هم چو بحر صد انبار