وكيل راى منير تو چشمهء گردون * مريد طبع مفيض تو قلزم زخّار
از اهتمام تو پشت اميد گشته قوى * ز فيض عقل تو درياى فضل برده يسار
قضاى بد سوى خصم تو تا كه روى نهاد * گلش بخار مبدل شده است و گنج به مار
ترا پناه ظفر گفت عقل صاحب راى * ترا جهان هنر ديده چشم مردمدار
بحر منسرح مسدس مطوى
راى تو پشت اميد و روى ظفر * مفتعلن فاعلات مفتعلن
طبع تو درياى فضل و گنج هنر * بر جلال تو چرخ فلك بحارى دان
ز باغ لطف تو صحن ارم گلى پندار * اصول مذهب انصاف را تويى استاد
اساس خانه اقبال را تويى معمار * سپهر ناز و نعم را زهى ستوده مدار
جهان جود و كرم را زهى شكفته بهار * نهال روضهء دانش تويى درين بستان
رواج نقد مكارم تويى درين بازار
بحر خفيف صغير
چرخ انصاف را مدار تويى * فاعلاتن مفاعلن فعلن
باغ اقبال را بهار تويى * وه از لطافت نقش خطت كه زينت اوست
به پيش ظن خرد رشك لعبت فرخار * روان فروز و خرد بخش غيب دان آمد
زبان كلك تو تيز بوى و خوشرفتار * عطاى پيش روت كلك جود را دستور
ضمير معنى بينت علوم را معيار * يگانه دو جهان پيشبين عالم غيب
كه شد يقين تو قانون هفت و چهار
رمل مسدس محذوف
نقش زينتبخش غيب پيشبين * فاعلاتن فاعلاتن فاعلان
پيش ظنّ تيزبينت شد يقين * فاعلاتن فاعلاتن فاعلان
نه با نوال تو طى گشت ذكر حاتم و بس * كه شد معانى معن از تو نسخ در اسمار
كه نام جيحون با كلك چون يم تو برد * كه در درّ مكنون با خط تو كند اظهار
يمين همچو سحابت بهار راحتبخش * كلام همچو آبت زلال نوشگوار
مضارع اخرب
طى گشت ذكر حاتم با كلك چون سحابت * مستفعلن فعولن
شد نسخ درّ مكنون با خط همچو آبت * مستفعلن فعولن
سپهر عالى با همت تو بىتن و توش * محيط فايض با خاطر تو بىبر و بار