تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 985

مساهمون:

ص٩٨٥
همان مرحله است اين بيابان دور * كه گم شد درو لشكر سلم و تور به جز خاك خوبان درين دشت نيست * به جز خون شاهان درين طشت نيست چه خوش گفت جمشيد با تاج و گنج * كه يك جو نيرزد جهان سپنج جهان را نباشد وفا با كسى * نبندد درو دل مگر ناكسى
مالك ممالك افناء و انشاء به مقتضاى
تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ
« 586 » با كمال استغنا و غايت عظمت و كبريا نسبت با آدمى تشريف خطاب گرامى يابن آدم خلقت العالم لاجلك و خلقتك لأجلى ارزانى داشته و رايت عزت او به اوج رفعت
إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ
« 587 » برافراشته و به قدرت شامله و حكمت كامله از ذات معلى صفاتش در وسط اعتدال عالمى به استقلال ساخته و در قصرى كه آنچه در آسمان و زمين نمىگنجد درو مىگنجد پرداخته پس رفعت منزلت بلندپايه كه خلعت افتخارش به طراز اعزاز چنان منقبتى مطرز و محلى باشد برتر از آن شايد كه ميدان جولان و مضمار اقتدار او همين مرحلهء ناپايدار باشد بلكه فضاى دلگشاى خلد برين و لقاى جان‌فزاى حورعين مناسب علو منقبت و ملايم سعت قابليت او تواند بود ، عالى مقامى كه در دار السلام
حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِي الْخِيامِ
« 588 » از انتظار او لعل بر آتش دارند او را بيش از چند سال درين دار الملال لازم الأنتقال مشوش نگذارند و هرچند ارتحال ازين منزلت پر وحشت و ملال و انتقال به نزهت‌آباد قربت و وصال عين سعادت است و اقبال ، اما بازماندگان از وقوع آن حادثه نه چنان و چندان مضطرب و پريشان مىشوند كه نهايت بيان به بدايت شرح شمه‌اى از آن رسد و چون به حقيقت صاحب واقعه را غير انتقال از تنگناى مرحلهء غرور به فضاى بهجت و سرور امراى ديگر پيش نيامده دست اعتصام به حبل بىانفصام اصطبار استوار مىبايد داشت و نقش مصدوقهء
إِنَّما يُوَفَّى
هامش
( 586 ) . آل عمران 26 . ( 587 ) . سورة ص 26 . ( 588 ) . سورة الرحمن 72 .