و امير سيد على بعد از واقعهء ميرزا جهانشاه آن ملك را در قبضهء اقتدار آورد و چون ممالك مشوش و پريشان بود و احوال عراق و فارس بىسر و سامان شد ، امير سيد على دل در حكومت مملكت فارس بست و به طريق فتنهانگيزى بر سر راه خونريزى نشست و امير نظام الدين احمد برلاس چون به حوالى تخت فارس رسيد و بر مكنون ضمير امير سيد على واقف گرديد دانست كه خيال استقلال دماغ او را اختلال داده و ابواب محنت و بلا بر روى روزگار خود گشاده و از رادكان جناب مولانا شمس الدين على الفارسى مدظله به موجب فرمان به رسالت شيراز مقرر بود كه حضرت خلافت پناهى او را به جانب امير سيد على ارسال نمود و امير سيد على مقدم مولوى را گرامى داشته شرايط احترام بجاى آورد و چندگاه مولانا را نگاه داشت و گفت هرگاه موكب گردون اساس به جانب مملكت فارس گذر فرمايد ، اين مخلص سرير سلطنت شيراز را تسليم نمايد و باقى احوال گفته شود ان شاء اللّه وحده .
و حضرت خلافت پناهى صاحب اعظم خواجه قطب الدين طاووس را به ضبط ممالك فارس و عراق تعيين فرمود و استخلاص اموال ديوانى و استحصال جهات سلطانى و تعمير مواضع و تكثير مزارع به حسن كفايت و لطف درايت او رجوع نمود و امير جلال الدين سيد مزيد و جمعى امراى عظام كه به رسم قراولى پيش رفته بودند در موضع خروله « 566 » با اميرزاده قاسم ولد ميرزا جهانشاه كه از اصفهان مأيوس بازگشته بود مصاف داشتند و او را شكسته قريب دو هزار تومان از جهات او گرفتند و او گريخته پيش برادر خود امير حسينعلى رفت و آنجا به قتل آمد و امراى نصرت شعار به رسم ايلغار به جانب ولايت آذربايجان روان شدند و امير مزيد به سلطانيه رسيده جمعى امراى عنانريز به دار الملك تبريز درآمدند و امير حسينعلى در موضع مرند ويران شد و اين اخبار از انهاى امرا ، در حدود رى ، به سمع حضرت اعلى رسيد .
هامش
( 566 ) . به ظاهر همان خربره يا خروره است كه ذكرش پيشتر آمده و در نواحى درگزين است و در يزدى ج 1 ص 622 نيز خروره دارد البته در دولتشاه ص 37 خردره نوشتهاند كه تصحيف است .