بيت
بدانديش هم در سر شر شود * چو كژدم كه با خانه كمتر شود
و حضرت خلافت پناهى ، چون خاطر همايون از انديشهء غدر امير خليل جمع ساخت ، پرتو التفات بر استيصال ايل جلاير انداخت « 466 » و ايل جلاير از ديرباز در آن ولايت يورت و مقام داشتند و تمام آن ملك را ملك طلق خود مىپنداشتند و ايشان را گله و رمهء بسيار و مواشى و حواشى بىشمار جمع آمده بود و در آينهء خيال ايشان چنان مىنمود كه بر حاكم را كه ايشان نخواهند در آن ملك نتواند بود و پيوسته خونريزى و فتنهانگيزى شعار خود ساخته و از غارت و تاراج به كارى ديگر نپرداخته و بالطبع خواهان ميرزا سلطان حسين بودند . « 467 » و نهان و آشكارا ميل و محبت مىنمودند . « 468 » حضرت خلافت پناهى خواست كه به حسن تدبير گردنكشان ايشان را پابستهء زنجير تقدير گرداند و اطراف آن مملكت را از زحمت آن جماعت بازرهاند . امراى تواچى را فرمود كه ايل والوس جلاير را بشارت رسانند كه براى ايشان در آن ولايت علوفه و سيورغال مقرر مىگردانند و بخشيان سان و حليهء مردم جلاير گرفته * چند روز در گفت و شنيد آن بودند و جهت گرفتن ايشان گماشتگان تعيين نمودند و روزى كه مقرر بود ، قوم جلاير به گلافشان درآمده مجموع چنانچه قرار يافته بود گرفتار شدند و همه را بر سر ميدان گردن زده از سرها منارها ساختند و آتش در جان بىباكان ديگر انداختند .
و حضرت خلافت پناهى تمام مملكت مازندران را چنانچه پيشتر عنايت فرموده بود به رسم سيورغال به شاهزاده جلال الدين ميرزا سلطان محمود ارزانى
هامش
( 466 ) . قصهء استيصال ايل جلاير را در حبيب السير نياورده است .
( 467 ) . از حبيب السير ج 3 جزو 3 ص 6 به ظاهر است كه قوم جلاير ميرزا را به استراباد بردند در ابتداى كار ميرزا .
( 468 ) . اضافه نسخه : و از سرداران ايشان در ديوان ميرزا سلطان حسين موجه و منصب ايشان با آن جماعت گذاشته عنان آن پادشاه بر روزگار دولت آن جماعت تافته .