لشكر امير خليل بهسان سپاه طير ابابيل صف جدال و ميدان قتال آراستند و مردم شهر بر سر برج و باره از سر جان كه متاع گران بود برخاستند . تير جگردوز ترگ بر تارك سركشان مىدوخت و به آتش پيكان شعلهها بر روى هوا مىافروخت .
صفير تير هر پيغام كه مىآورد چون راز در دل مىنشست و ناوك آبدار در باغ جان نهال پولاد مىكشت . خدنگ دلنواز با مردم چشم راز مىگفت و به الماس پيكان جزع چشم را بهسان در مىسفت . هرچند آلات حرب و ادوات طعن و ضرب بسيار بود ، اما ،
بيت
آنچه از قوّت بازوى كمان مىآمد * نتوان گفت كه كس را به گمان مىآيد
تير از همه دليرتر بود و در ميان مخالفان بىتردد آمد و شد مىنمود و آن روز از آن زمان كه نير عالمافروز تيغ عالم اقطاع شعاع از نيام بركشيد ، تا وقتى كه سپر زرين برين قبهء زبر جدين و قلعهء زنگارين به حد استوا رسيد ، آتش حرب و قتال در غايت التهاب و اشتعال بود و مسلمانان در مسجد جامع اداى نماز نموده عرض نياز به درگاه پادشاه كارساز برداشتند و نقش وعدهء
أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ
« 430 » بر لوج خاطر اميدوار مىنگاشتند و چون مردم از مسجد بيرون آمدند ، از اطراف شهر فرياد و فغان به آسمان برآمده بود و به آن رسيده كه شهر تسليم كنند ، درين اثنا ، در جانب دروازهء خوش سواران مخالفان نزديك خندق آمدند « 431 » و جمعى پيادگان از طرف شهر كمان در بازو و تير دسته در ميان خود را از باره به شيب انداختند و در خندق درآمده به جانب ياغى بيرون رفته به هر تيرى سوارى از پا درآوردند . سواران بىطاقت شده
هامش
( 430 ) . سورة النمل 62 .
( 431 ) . [ ر ك به حبيب السير كه جزئيات ديگرى نيز دارد ] .