بلاد و ديار جولان داد و چند سال لواى سلطنت و استقلال در آن مملكت برافراخت و مجموع آن ولايات را به ضرب شمشير آبدار و قوت بازوى كامكار مسخّر ساخت .
درين ولا ، كه رايات ظفر آيات به عزم فتح مملكت مازندران و تسخير ولايت جرجان نهضت نمود و موكب منصور مسافت دور قطع فرمود ، امير خليل را داعيهء سركشى و دعوى گردنافرازى پيدا شد « 422 » و سر بىمغز او خيال فاسد به دماغ راه داده آرزوى استخلاص هرات در ضمير او جايگير شد و سوداى ايالت و امارت آن مملكت در خاطر او رسوخ يافت و گمان او آنكه در دار السلطنهء هرات كسى نيست كه با او در مقام مقاومت تواند آمد و تاب حملهء او تواند آورد . بنابرآن ، با جمعى پريشان از اتباع و اشياع شيطان ،
قطعه
در كوه خواب كرده به يك جاى با پلنگ * در دشت آب خورده به يك حوض با ذئاب
يا زنده « 423 » همچو يوز ، شكم بنده همچو خرس * درنده همچو گرگ و رباينده چون كلاب
روى به تعذيب عباد و تخريب بلاد آورد .
و چون مراسم بلوكات هرات از آمدن او خبر يافتند ، به يك بار خانه كوچ به جانب شهر شتافتند و نمودار فزع اكبر و غوغاى روز محشر ظاهر شد و رعايا و عجزه از تمام بيرونها دست اهل و عيال گرفته خود را در شهر انداختند و با آنكه اكثر محصولات رسيده به ضبط آن نپرداختند و همه را برجاى گذاشته و مجموع دل از جان برداشته درآمدند .
هامش
( 422 ) . حبيب السير : از اوايل جهانبانى ميرزا ابو القاسم بابر تا آن غايت در ولايت سيستان حكومت مىنمود و بنابر دغدغهاى كه از سلطان سعيد داشت . . . .
( 423 ) . يازنده به قصد كارى ، دست درازكننده است .