تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 879

مساهمون:

ص٨٧٩
امام على بن موسى الرضا عليه التحية و الثنا بسته متوجه آن قبه و بارگاه شد و شرايط زيارت و مراسم ضراعت به‌جاى آورد و در جميع مزارات انواع صدقات و اصناف مبرات به درويشان رسانيد و خواطر ايشان را به انعام عام شادان و خرّم گردانيد . و در النگ رادكان ، در وقتى كه آفتاب برج شرف را مشرف ساخت ، آن حضرت نيز در آن نزهتگاه قبهء بارگاه به اوج مهر و ماه برافراخت و لشكر قيامت اثر چون ابر و باد به طرف استراباد روان شد . در اثناى راه به سمع شريف پادشاه رسيد كه در ولايت اسفراين در درهء كوهى قلعه‌اى است مشهور به قلعهء صعلوك . قلعه‌اى منيع و معقلى رفيع و دولت ملك نام از نوكران امير محمد خداداد بر آن‌جا مستولى شده و به غرور و پندار و ذخيرهء بسيار پشت استظهار به استحكام حصار باز نهاده و سر از ربقهء خدمتكارى و گردن از طوق جانسپارى پيچيده و تا غايت به لب ادب خاك درگاه عالم پناه را نبوسيده . راى اعلى اقتضاى آن فرمود كه جمعى امراى نامدار به محاصرهء آن قلعه و حصار روند و بندگان دولت‌خواه به موجب فرموده رو به راه آوردند و موكب ظفرنشان به جانب جرجان روان شد و از آن طرف ميرزا سلطان حسين چون خبر عزيمت ميرزا سلطان ابو سعيد شنيد ، سيل رعب و هراس اساس دولت و اقبال او را اندراس داده بنيان سلطنت و اركان مملكت او متزلزل گشت و چند نوبت قاصدان و عرضه داشتها فرستاده صلح و صفا طلبيد و مفيد نيامد و همچنان حضرت خلافت پناهى بر يكران مراد متوجه استراباد بود و روزبه‌روز كوچهاى دور مىفرمود و ميرزا سلطان حسين جرأت و جلادت نموده چند منزل پيش آمد و در صحراى سلطان آباد دو لشكر چون دو كوه فولاد نزديك هم رسيدند . ميرزا سلطان حسين چون از غلبهء سپاه ظفر پناه آگاه شد و لشكر او به غايت كم بود بر آن جمع پريشان نيز اعتماد نداشت به ضرورت دست از ملك و مال به آب حسرت و ندامت شسته رو به راه نگويم بل به فضل إله آورد و به جانب اغريچه روان شده عزيمت مملكت خوارزم نمود . در وقتى كه سيمرغ آفتاب در پس كوه قاف