مثنوى
سرانداز شد لشكر تركمان * به فرّ جهانشاه شاه جهان
به پيرامون آن كهستان ورود * سپه بهر خونريزى آمد فرود
در آن دامن آهنتنان كرده لرز * خزيده چو سوزن به دامان درز
چو آمد برون تركمان از كمين * ز انبوه ايشان سيه شد زمين
قراول از آن جمع گردون شتاب * رميدند چون سايه از آفتاب
درين اثنا ، ميرزا سلطان ابراهيم با دلى در كشاكش اميد و بيم به قراول رسيد « 321 » و زمانى در برابر اعدا صف كشيد و چون قراول كه اصل لشكر بود مقهور و مكسور ديد عنان اضطرار به دست فرار داد و روى از ميدان ستيز به بيابان گريز نهاد .
بيت
چه خوش گفت دانسته پير كهن * كه با بددلى پادشاهى مكن
و اين واقعه سه شنبه بيست و پنجم محرم واقع شد و دليران تركمان در قفاى الوس جغتايى درآمدند و تيغ بىدريغ در ايشان نهادند و آرزويى كه سالها ذخيرهء خاطر داشتند هيچ از آن در دل باقى نگذاشتند و امير ابو سعيد ميرم و امير سيد يوسف « 322 » پسران امير سيد خواجه و امير سلطان حسين ولد امير فيروزشاه و امير سعادت خاوندشاه و باقى دلاوران سپاه و گردنكشان درگاه در آن كمينگاه به قتل آمدند و امير ابو سعيد ميرم را گرفته پيش ميرزا جهانشاه بردند و به زبان طعن او را گفت تو سالهاست كه دعوى بهادرى مىكنى . به جنگ چون من غنيمى چنين آيند .
بيچاره در جواب گفت دولت پادشاه قوى [ بود ] و ما را بخت مساعدت ننمود .
پادشاهزادهء خود راى مصلحت نيك انديشان در حساب نگرفت و امير ابو سعيد نيز
هامش
( 321 ) . روضات الجنات : به قراول خود پيوست .
( 322 ) . روضة الصفا : سيد يونس .