درين اثنا ، واقعهاى عجيب و حادثهاى غريب ظاهر شد و بيان آن آن است كه امير بابا حسين كه در آن ولايت حاكم بود برتر از حد خود معاش مىنمود و بعد از فوت پادشاه مرحوم ميرزا ابو القاسم بابر نخوت و عظمت تمام ظاهر گردانيد و به اظهار شعارى كه نهوار « 317 » امرا باشد روزگار مىگذرانيد و سرداران مازندران ازو بهغايت آزرده خاطر بودند و همواره ميرزا جهانشاه را به تسخير ولايت جرجان استدعا مىنمودند و ميرزا جهان شاه نيز پيوسته دربند استخلاص ولايت مازندران و خراسان مىبود و به اقدام آرزو مسافت ميدان فتح آن ممالك مىپيمود . درين وقت كه آن دو پادشاهزاده نزديك يكديگر بودند ، ميرزا جهانشاه فرصت غنيمت دانسته به سعى امير نظام الدين عبد الكريم « 318 » كه از كردار و گفتار و قرب و جوار امير بابا حسين ناراضى بود عزم فتح مازندران جزم فرمود و ميرزا جهانشاه ،
بيت
سليمان صفت بر صبا زين نهاد * برآمد به تخت سليمان چو باد
سپاهى به هم كرده چون كوه قاف * همه سنگ فرساى و آهن شكاف
ره از نعل اسبان به نقش و نهاد * چو دريا كه گردد مسلسل زباد
زمانه سراسيمه شد از سوار * كواكب سيهچرده گشت از غبار
زرى پادشاه سليمان نگين * شتابنده شد سوى جرجان زمين
و از راه عقبهء صندوق اشكن * كه مرغ از فراز كوهسار آن دشوار مىگذشت و صبا از مساحت مسافت تلال و جبال آن عاجز مىگشت .
هامش
( 317 ) . در نسخهاى نهوار را به سزاوار مبدّل كرده است . دو نسخه ديگر : نه از ، نه قرار . دو نسخه : نه وار - وار به معنى رسم و عادت است .
( 318 ) . عبد الكريم اول بن محمد از سادات مرعشيهء مازندران از 856 تا 865 فرمانروايى كرد . ر ك به زامباور ص 193 و رابينو ( مازندران و استراباد ) ص 142 .